در طرف شام یکی پیر بود
چون پری از خلق طرفگیر بود
۱پیرهن خود ز گیا بافتی
خشت زدی، روزی از آن یافتی
۲تیغزنان چون سپر انداختند
در لحد آن خشت سپر ساختند
۳هرکه جز آن خشت نقابش نبود
گرچه گنه بود عذابش نبود
۴پیر یکی روز در این کار و بار
کار فزاییش در افزود کار
۵آمد از آنجا که قضا ساز کرد
خوبجوانی سخن آغاز کرد
۶کاین چه زبونی و چه افکندگی است؟
کاه و گل این پیشهٔ خربندگی است
۷خیز و مزن بر سپر خاک، تیغ
کز تو ندارند یکی نان دریغ
۸قالب این خشت در آتش فکن
خشتْ تو از قالب دیگر بزن
۹چند کلوخی به تکلف کنی؟
در گل و آبی چه تصرف کنی؟
۱۰خویشتن از جملهٔ پیران شمار
کار جوانان به جوانان گذار
۱۱پیر بدو گفت جوانی مکن
درگذر از کار و گرانی مکن
۱۲خشتزدن پیشه پیران بود
بارکشی کار اسیران بود
۱۳دست بدین پیشه کشیدم که هست
تا نکشم پیش تو یکروز دست
۱۴دستکش کس نیم از بهر گنج
دستکشی میخورم از دسترنج
۱۵از پی این رزق وبالم مکن
گر نه چنین است حلالم مکن
۱۶با سخن پیر ملامتگرش
گریانْ گریان بگذشت از برش
۱۷پیر بدین وصف جهاندیده بود
کز پی این کار پسندیده بود
۱۸چند نظامی درِ دنیی زنی؟
خیز و در دین زن اگر میزنی
۱۹