ای سپر افکنده ز مردانگی
غول تو بیغولهٔ بیگانگی
۱غَرّه به مُلکی که وفاییش نیست
زنده به عمری که بقاییش نیست
۲پی سپر جرعهٔ میخوارگان
دستخوش بازی سیارگان
۳مصحف و شمشیر بینداخته
جام و صراحی عوضش ساخته
۴آینه و شانه گرفته به دست
چون زنِ رعنا شده گیسو پرست
۵رابعه با رابعِ آن هفت مرد
گیسوی خود را بنگر تا چه کرد؟
۶ای هنر از مردی تو شرمسار
از هنر بیوهزنی شرم دار
۷چند کنی دعوی مرد افکنی؟
کم زن و کم زن که کم از یک زنی
۸گردن عقل از هنر آزاد نیست
هیچ هنر خوبتر از داد نیست
۹تازه شد این آب و نه در جوی توست
نغز شد این خال و نه بر روی توست
۱۰چرخ نهای محضر نیکی پسند
نیک دراندیش ز چرخ بلند
۱۱جز گهر نیک نباید نمود
سود توان کرد بدین مایه سود
۱۲نیست مبارک ستم انگیختن
آب خود و خون کسان ریختن
۱۳رفت بسی دعوی از این پیشتر
تا دو سه همّت بههم آید مگر
۱۴داد کن، از همّت مردم بترس
نیمشب از تیر تَظَلُّم بترس
۱۵همّت از آنجا که نظرها کند
خوار مدارش که اثرها کند
۱۶همت آلودهٔ آن یک دو مرد
با تن محمود ببین تا چه کرد
۱۷همّت چندین نفس بیغبار
با تو ببین تا چه کند روز کار
۱۸راهروانی که ملایک پِی اند
در ره کشف از کَشَفی کم نِی اند
۱۹تیغ ستم دور کن از راهشان
تا نخوری تیر سحرگاهشان
۲۰دادگری شرط جهانداری است
شرط جهان بین که ستمکاری است
۲۱هر که در این خانه شبی داد کرد
خانهٔ فردای خود آباد کرد
۲۲