صبحدمی با دو سه اهلِ درون
رفت فریدون به تماشا بُرون
۱چون به شکار آمد در مرغزار
آهوکی دید فریدون شکار
۲گردن و گوشی ز خصومت بَری
چشم و سرینی به شفاعتگری
۳گفتی از آنجا که نظر جُسته بود
از نظر شاه برون رسته بود
۴شاه بدان صید چنان صید شد
کهش همگی بستهٔ آن قید شد
۵رخش بر او چون جگرش گرم کرد
پشت کمان چون شکمش نرم کرد
۶تیر بدان پایه ازو درگذشت
رخش بدان پویه به گردش نگشت
۷گفت به تیر: «آن پَرِ کینت کجاست؟»
گفت به رخش : «آن تَکِ دینت کجاست؟»
۸هر دو درین باره نه پسبارهاید
خردهٔ آن خرد گیا خوارهاید
۹تیر زبان شد همه ک«ای مرزبان
هست نظرگاه تو این بیزبان
۱۰در کنف درع تو جولان زند
بر سر درع تو که پیکان زند؟
۱۱خوش نبوَد با نظر مهتران
بر رق آهو کف خنیاگران»
۱۲داغِ بلندان طلب، ای هوشمند
تا شوی از داغِ بلندان بلند
۱۳صورت خدمت صفتِ مردمیست
خدمت کردن شرفِ آدمیست
۱۴نیست بر مردمِ صاحبنظر
خدمتی از عهد پسندیدهتر
۱۵دست وفا در کمر عهد کن
تا نشوی عهدشکن جهد کن
۱۶گنجنشین مار که درویش نیست
از سر تا دم کمری بیش نیست
۱۷از پی آن گشت فلک تاج سر
کز سر خدمت همه تن شد کمر
۱۸هرکه زمام هنری میکشد
در ره خدمت کمری میکشد
۱۹شمع که او خواجگی نور یافت
از کمرِ خدمتِ زنبور یافت
۲۰خیز نظامی که نه بر بستهای
از پی خدمت چه کمر بستهای؟
۲۱