وقت آن شد که کار دریابیم
در شتاب است عمر بشتابیم
۱دیدهٔ حرص و آز بر دوزیم
پنجهٔ زهد و زرق برتابیم
۲ما گدایان کوی میکدهایم
نه مقیمان کنج محرابیم
۳نه ز جور زمانه در خشمیم
نز جفای سپهر در تابیم
۴نه اسیران نام و ناموسیم
نه گرفتار ملک و اسبابیم
۵بندهٔ یکروان یک رنگیم
دشمن شیخکان قلابیم
۶گرد کوی مغان همیگردیم
مترصد که فرصتی یابیم
۷با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۸هر که او آه عاشقانه زند
آتش از آه او زبانه زند
۹عشق شمعی از آن برافروزد
شعله چون بر شرابخانه زند
۱۰می درآید به جوش و هر قطره
عکس دیگر بر آستانه زند
۱۱هر که زان باده جرعهای بچشید
لاف مستی جاودانه زند
۱۲بندهٔ آن دمم که با ساقی
شاهد ما دم از چمانه زند
۱۳با حریفی سه چار کز مستی
این کند رقص و آن چغانه زند
۱۴خیز تا پیش از آنکه مرغ سحر
بال زرین بر آشیانه زند
۱۵با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۱۶عقل با روح خودستائی کرد
عشق با هر دو پادشائی کرد
۱۷از پس پرده حسن با صد ناز
چهره بنمود و دلربائی کرد
۱۸ناگهان التفات عشق بدید
غره شد دعوی خدائی کرد
۱۹کار دریافت رند فرزانه
رفت و با عشق آشنائی کرد
۲۰صوفی افزوده بود مایهٔ خویش
در سر زهد و پارسائی کرد
۲۱هجر بر ما در طرب در بست
وصلش آمد گره گشائی کرد
۲۲خیز تا چون ارادتش ما را
سوی میخانه ره نمائی کرد
۲۳با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۲۴عشق گنجیست دل چو ویرانه
عشق شمعیست روح پروانه
۲۵در بیابان عشق میگردد
روح مدهوش و عقل دیوانه
۲۶دست تا در نزد به دامن عشق
ره به منزل نبرد فرزانه
۲۷خرم آن عارفان که دنیا را
پشت پائی زدند مردانه
۲۸آدم از دانه اوفتاده به دام
آه از این دام وای از آن دانه
۲۹عمر در باختیم تا اکنون
گه به افسون و گه به افسانه
۳۰بعد از امروز گر به دست آریم
دامن یار و کنج میخانه
۳۱با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۳۲عقل را دانشی و رائی نیست
بهتر از عشق رهنمائی نیست
۳۳طلب عشق و وصل ورزیدن
کار هر مفلس و گدائی نیست
۳۴نام جنت مبر که عاشق را
خوشتر از کوی یار جائی نیست
۳۵پای در کوی زهد و زرق منه
کاندر آن کوی آشنائی نیست
۳۶بر در خانقه مرو که در او
جز ریائی و بوریائی نیست
۳۷پیش ما مجلس شراب خوشست
مجلس وعظ را صفائی نیست
۳۸راه میخانه گیر تا شب و روز
چون در اسلامیان وفائی نیست
۳۹با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۴۰آه از این صوفیان ازرق پوش
که ندارند عقل و دانش و هوش
۴۱رقص را همچو نی کمر بسته
لوت را همچو سفره حلقه بگوش
۴۲از پی صید در پس زانو
مترصد چو گربهٔ خاموش
۴۳شکر آنرا که نیستی صوفی
عیش میران و باده میکن نوش
۴۴خیز تا پیش آنکه ناگاهی
برکشد صبحدم خروس خروش
۴۵با صبوحی کنان درد آشام
با خراباتیان عشوه فروش
۴۶رو به میخانهٔ مغان آریم
باده در جام و چنگ در آغوش
۴۷با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۴۸خیز جانا چمانه برداریم
بادههای مغانه برداریم
۴۹اسب شادی به زیر ران آریم
و ز قدح تازیانه برداریم
۵۰بیش از این غصهٔ جهان نخوریم
دل ز کام زمانه برداریم
۵۱زهد و تسبیح دام و دانهٔ ماست
از ره این دام و دانه برداریم
۵۲شاهد و نقل و باده برگیریم
دف و چنگ و چغانه برداریم
۵۳پیشتر زآنکه ناگهان روزی
رخت از این آشیانه برداریم
۵۴یک زمان چون عبید زاکانی
راه خمارخانه برداریم
۵۵با مغان بادهٔ مغانه خوریم
تا به کی غصهٔ زمانه خوریم
۵۶