اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
۱بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
۲ای خردمندِ عاقل و دانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
۳قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش کن همچو دُرِ غلتانا
۴از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
۵شکمش طبل و سینهاش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا
۶از غَریوَش به وقت غُرّیدن
شیر درّنده شد هراسانا
۷سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
۸روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
۹در پس خم نموده بود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
۱۰ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
۱۱سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا
۱۲گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
۱۳گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو به میدانا
۱۴گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی به سوهانا
۱۵ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
۱۶موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا
۱۷مست بودم اگر گُهی خوردم
گُه فراوان خورند مستانا
۱۸گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
۱۹میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبهٔ مسلمانا
۲۰گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
۲۱دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا
۲۲بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا
۲۳بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
۲۴آنقدر لابه کرد و زاری کرد
تا بهحدی که گشت گریانا
۲۵موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر به موشانا
۲۶مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
۲۷بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
۲۸این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
۲۹هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا
۳۰برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفههای الوانا
۳۱آن یکی شیشهٔ شراب به کف
وان دگر برههای بریانا
۳۲آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
۳۳آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
۳۴آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا
۳۵نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
۳۶عرض کردند با هزار ادب
کِای فدای رَهَت همه جانا
۳۷لایق خدمت تو پیشکشی
کردهایم ما قبول فرمانا
۳۸گربه چون موشکان بدید بخواند
رِزْقَکُمْ فِی السَّماءِ حقّانا
۳۹من گرسنه بسی بهسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
۴۰روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا
۴۱هرکه کار خدا کند بهیقین
روزیاش میشود فراوانا
۴۲بعد از آن گفت پیش فرمایید
قدمی چند ای رفیقانا
۴۳موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا
۴۴ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
۴۵پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
۴۶دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
۴۷آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
۴۸که چه بنشستهاید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا
۴۹پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا
۵۰موشکانرا از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
۵۱خاک بر سر کنان همیگفتند
ای دریغا رئیس موشانا
۵۲بعد از آن متفق شدند که ما
میرویم پای تخت سلطانا
۵۳تا به شه عرض حال خویش کنیم
از ستمهای خیل گربانا
۵۴شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
۵۵همه یکباره کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی به دورانا
۵۶گربه کرده است ظلم بر ماها
ای شهنشه اولوم به قربانا
۵۷سالی یکدانه میگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
۵۸این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده تائب و مسلمانا
۵۹درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کهای عزیزانا
۶۰من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورانا
۶۱بعد یکهفته لشگری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
۶۲همه با نیزهها و تیر و کمان
همه با سیفهای برانا
۶۳فوجهای پیاده از یکسو
تیغها در میانه جولانا
۶۴چونکه جمع آوری لشگر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
۶۵یکه موشی وزیر لشگر بود
هوشمند و دلیر و فطانا
۶۶گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
۶۷یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
۶۸موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
۶۹نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی ز شاهانا
۷۰خبر آوردهام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
۷۱یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
۷۲گربه گفتا که شاه گُه خورده
من نیایم برون ز کرمانا
۷۳لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشگر معظمی ز گربانا
۷۴گربههای براق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
۷۵لشگر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
۷۶لشگر موشها ز راه کویر
لشگر گربه از کهستانا
۷۷در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
۷۸جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
۷۹آنقدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
۸۰حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
۸۱موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
۸۲الله الله فتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
۸۳موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
۸۴شاه موشان بشد به فیل سوار
لشگر از پیش و پس خروشانا
۸۵گربه را هر دو دست بسته بههم
با کلاف و طناب و ریسمانا
۸۶شاه گفتا بدار آویزند
این سگ روسیاه نادانا
۸۷گربه چون دید شاه موشانرا
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
۸۸همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
۸۹موشکان را گرفت و زد بهزمین
که شدندی به خاک یکسانا
۹۰لشگر از یکطرف فراری شد
شاه از یکجهت گریزانا
۹۱از میان رفت فیل و فیلسوار
مخزن و تاج و تخت و ایوانا
۹۲هست این قصهٔ عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
۹۳جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه شادانا
۹۴غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا
۹۵