از ساحت پاک آشیانی
مرغی بپرید سوی گلزار
۱در فکرت توشی و توانی
افتاد بسی و جست بسیار
۲رفت از چمنی به بوستانی
بر هر گل و میوه سود منقار
۳تا خفت ز خستگی زمانی
یغماگر دهر گشت بیدار
۴تیری بجهید از کمانی
چون برق جهان ز ابر آذار
۵چون بال و پرش تپید در خون
از یاد برون شدش پریدن
۷افتاد ز گیرودار گردون
نومید ز آشیان رسیدن
۸از پر سر خویش کرد بیرون
نالید ز درد سر کشیدن
۹دانست که نیست دشت و هامون
شایستهٔ فارغ آرمیدن
۱۰شد چهرهٔ زندگی دگرگون
در دیده نماند تاب دیدن
۱۱مانا که دل از تپیدن افتاد
۱۲مجروح ز رنج زندگی رست
از قلب بریده گشت شریان
۱۳آن بال و پر لطیف بشکست
وان سینهٔ خرد خست پیکان
۱۴صیاد سیه دل از کمین جست
تا صید ضعیف گشت بیجان
۱۵در پهلوی آن فتاده بنشست
آلوده بخون مرغ دامان
۱۶بنهاد به پشتواره و بست
آمد سوی خانه شامگاهان
۱۷وان صید بدست کودکان داد
۱۸چون صبح دمید، مرغکی خرد
افتاد ز آشیانه در جر
۱۹چون دانه نیافت، خون دل خورد
تقدیر، پرش بکند یکسر
۲۰شاهین حوادثش فرو برد
نشنید حدیث مهر مادر
۲۱دور فلکش بهیچ نشمرد
نفکند کسیش سایه بر سر
۲۲نادیده سپهر زندگی، مرد
پرواز نکرده، سوختش پر
۲۳رفت آن هوس و امید بر باد
۲۴آمد شب و تیره گشت لانه
وان رفته نیامد از سفر باز
۲۵کوشید فسونگر زمانه
کاز پرده برون نیفتد این راز
۲۶طفلان بخیال آب و دانه
خفتند و نخاست دیگر آواز
۲۷از بامک آن بلند خانه
کس روز امل نکرد پرواز
۲۸یکباره برفت از میانه
آن شادی و شوق و نعمت و ناز
۲۹زان گمشدگان نکرد کس یاد
۳۰آن مسکن خرد پاک ایمن
خالی و خراب ماند فرجام
۳۱افتاد گلش ز سقف و روزن
خار و خسکش بریخت از بام
۳۲آرامگهی نه بهر خفتن
بامی نه برای سیر و آرام
۳۳بر باد شد آن بنای روشن
نابود شد آن نشانه و نام
۳۴از گردش روزگار توسن
وز بدسری سپهر و اجرام
۳۵شد ساقی چرخ پیر خرسند
پر دید ز خون چو ساغری را
۳۷دستی سر راه دامی افکند
پیچاند به رشتهای سری را
۳۸جمعیت ایمنی پراکند
شیرازه درید دفتری را
۳۹با تیشهٔ ظلم ریشهای کند
بر بست ز فتنهای دری را
۴۰خون ریخت بکام کودکی چند
برچید بساط مادری را
۴۱