بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
۱مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
۲آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
۳دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
۴دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت
۵بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
۶پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت
۷بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
۸خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
۹من اشک خویش را چو گهر پروراندهام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت
۱۰