مرغی نهاد روی به باغی ز خرمنی
ناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی
۱پنداشت چینهایست، به چالاکیاش ربود
آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
۲چون دید هیچ نیست فکندش به خاک و رفت
زین سانش آزمود! چه نیک آزمودنی
۳خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی به این شکاف فتادم ز گردنی
۴چون من نکرده جلوهگری هیچ شاهدی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
۵ما را فکند حادثهای، ورنه هیچگاه
گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی
۶با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی
بینی هزار جلوه به نظاره کردنی
۷در چهرهام ببین چه خوشیها و تابهاست
افتاده و زبون شدم از اوفتادنی
۸خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
بفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی
۹چون فرق در و دانه تواند شناختن
آن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی
۱۰در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیک
درس ادیب را چه کند طفل کودنی
۱۱اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست
دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی
۱۲آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
خفاش را به دیده چه دشتی، چه گلشنی
۱۳دانا نجست پرتو گوهر ز مهرهای
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی
۱۴پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت
آن کس که نخ نکرده به یک عمر سوزنی
۱۵