گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
۱فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
۲وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
۳گر زندهای و مرده نهای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
۴تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفهٔ تو همی نیست خواب و خاست
۵زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
۶سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
۷چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
۸خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
۹گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
۱۰دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
۱۱جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
۱۲اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
۱۳آن را که دیبهٔ هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
۱۴آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بستهٔ هواست
۱۵مزدور دیو و هیمهکش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
۱۶تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
۱۷بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
۱۸بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهرههاست
۱۹جمشید ساخت جام جهانبین از آن سبب
که آگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
۲۰زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
۲۱ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
۲۲گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست
۲۳جان شاخهایست، میوهٔ آن علم و فضل و رای
در شاخهای نگر که چه خوشرنگ میوههاست
۲۴ای شاخ تازهرس که بگلشن دمیدهای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست
۲۵اعمی است گر بدیدهٔ معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
۲۶زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
۲۷دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
۲۸سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست
۲۹همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست
۳۰گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
۳۱در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
۳۲چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
۳۳گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست
۳۴در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
۳۵میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
۳۶در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینههاست
۳۷قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
۳۸عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست
۳۹بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
۴۰با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
۴۱زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
۴۲دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
۴۳آن سفلهای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامهاش از رشوه و رباست
۴۴گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست
۴۵جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست
۴۶