زاغی به طرف باغ، به طاووس طعنه زد
کین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست
۱این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
۲پایش کج است و زشت، از آن کج رود به راه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
۳نوکش چو نوک بوم سیهکار، منحنیست
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست
۴از فرط عجب و جهل، گمان میبرد که اوست
تنها پرندهای که در این عرصه و فضاست
۵این جانور نه لایق باغ است و بوستان
این بیهنر نه در خور این مدحت و ثناست
۶رسم و رهیش نیست به جز حرص و خودسری
از پا فتادهٔ هوس و کشتهٔ هویست
۷طاووس خنده کرد که رای تو باطل است
هرگز نگفته است بداندیش حرف راست
۸مردم همیشه نقش خوش ما ستودهاند
هرگز دلیل را نتوان گفت ادعاست
۹بدگویی تو این همه از فرط بددلی است
از قلب پاک نیت آلوده برنخاست
۱۰ما عیب خود هنر نشمردیم هیچگاه
در عیب خویش ننگرد آنکس که خودستاست
۱۱گاه خرام و جلوه به نُزهَتگه چمن
چشمم ز راه شرم و تاسف بسوی پاست
۱۲ما جز نصیب خویش نخوردیم، لیک زاغ
دزدی کند به هر گذر و باز ناشتاست
۱۳در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت
نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست؟
۱۴پیرایهای به عمد، نبستم به بال و پر
آرایش وجود من ای دوست بیریاست
۱۵ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست
۱۶کارآگهی که آب و گل ما به هم سرشت
بر من فزود، آنچه که از خلقت تو کاست
۱۷در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست
مرغی کلاغِ لاشخور و دیگری هماست
۱۸صد سال گر به دجله بشویند زاغ را
چون بنگری، همان سیه زشت بینواست
۱۹هرگز پر تو را چو پر من نمیکنند
مرغی که چون منش پر زیباست، مبتلاست
۲۰آزادی تو را نگرفت از تو هیچکس
ما را همیشه دیدهٔ صیاد در قفاست
۲۱فرماندهٔ سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمیزند که صوابست یا خطاست
۲۲ما را برای مشورت، اینجا نخواندهاند
از ما و فکر ما، فلک پیر را غناست
۲۳احمق، کتاب دید و گمان کرد عالم است
خودبین، به کشتی آمد و پنداشت ناخداست
۲۴ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نهای
این خوردگیری، از نظر کوته شماست
۲۵طاووس را چه جرم، اگر زاغ زشت روست
این رمزها به دفتر مستوفی قضاست
۲۶