ز دامی دید گنجشگی همائی
همایون طالعی، فرخنده رائی
۱نه پایش مانده اندر حلقهٔ دام
نه یکشب در قفس بگرفته آرام
۲نه دیده خواری افتادگان را
نه بندی گشتن آزادگان را
۳نه فکریش از برای آب و دانه
نه اندوهیش بهر آشیانه
۴نه غافل گشته هیچ از رسم و رفتار
نه با صیادش افتاده سر و کار
۵نه تیری بر پر و بالش نشسته
نه سنگ فتنه، اندامش شکسته
۶بکرد آن صید مسکین، ناله آغاز
که ای اقبال بخش تند پرواز
۷مرا بین و رها کن خودپرستی
خمار من نگر، بگذار مستی
۸چنان در بند سختم بسته صیاد
که مینتوانم از دل کرد فریاد
۹چنان تیره است در چشم من این دام
که نشناسم صباح روشن از شام
۱۰چنان دلتنگم از این محبس تنگ
که گوئی بستهام در حصنی از سنگ
۱۱نه دارم دست دام از هم گسستن
نه کارآگاهی از دام جستن
۱۲مشوش گشته از محنت، خیالم
شده ژولیده ز انده، پر و بالم
۱۳غبار آلودهام، از پای تا سر
بخون آغشتهام، از پنجه تا پر
۱۴ز اوج آسمان، لختی فرود آی
بتدبیری ز پایم بند بگشای
۱۵بگفت، ای پست طالع، ما همائیم
کجا با تیرهروزان آشنائیم
۱۶سحرگه، چون گذر زان ره فتادش
پریشان صید، باز آواز دادش
۱۷که، ای پیرو شده آز و هوی را
درین بیچارگی، دریاب ما را
۱۸از آن میترسم، ای یار دلفروز
که گردم کشته تا پایان امروز
۱۹مرا هم هست امید رهیدن
بمانند تو، در گردون پریدن
۲۰نشستن در درون خانه، خرسند
ز کوی و بام، چیدن دانهای چند
۲۱چو کبکان، گر که نتوانم خرامی
توانم جستن از بامی ببامی
۲۲ندانم گرچه با شاهین ستیزی
توانم کرد کوته جست و خیزی
۲۳توانم خفت بر شاخی به گلزار
توانم برد خاشاکی بمنقار
۲۴بگفت اکنون زمان سیر باغ است
نه وقت کار، هنگام فراغ است
۲۵چو روزی و شبی بگذشت زین کار
بیامد طائر دولت دگر بار
۲۶خریده دل برای مهربانی
گشوده پر برای سایبانی
۲۷فرامش کرده آن گردن فرازی
شده آماده بهر چارهسازی
۲۸ز برق آرزو، خاکستری دید
پراکنده بهر سوئی، پری دید
۲۹بنای شوق را بنیاد رفته
هوسها جملگی بر باد رفته
۳۰رسیده آن سیهکاری بانجام
گسسته رشتههای محکم دام
۳۱از آن کشتیت افتادست در آب
که برهانی غریقی را ز غرقاب
۳۲از آنت هست چشم دل، فروزان
که بفروزی چراغ تیرهروزان
۳۳بگلشن، سرو از آن بفراشت پایه
که بر گلهای باغ افکند سایه
۳۴بپرس از ناتوانان تا توانی
بترس از روزگار ناتوانی
۳۵ز مهر، آموز رسم تابناکی
که بخشد نور بر آبی و خاکی
۳۶نکوکار آنکه همراهی روا داشت
نوائی داد تا برگ و نوا داشت
۳۷خوش آنکو گمرهی را جستجو کرد
به نیکی، پارگیها را رفو کرد
۳۸متاب، ای دوست، بر بیچارگان روی
مبادا بر تو گردون تابد ابروی
۳۹اگر بر دامن کیوان نشستیم
چو خیر کس نمیخواهیم، پستیم
۴۰