یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
بدست آورد الماسی دل افروز
۱نهادش در میان کیسهای خرد
ببستش سخت و سوی مخزنش برد
۲درافکندش بصندوقی از آهن
بشام اندر، نهفت آن روز روشن
۳بر آن صندوق زد قفلی ز پولاد
چراغ ایمن نمود، از فتنهٔ باد
۴ز بند و بست، چون شد کیسه آگاه
حساب کار خود گم کرد ناگاه
۵چو مهر و اشتیاق گوهری دید
ببالید و بسی خود را پسندید
۶نه تنها بود و میانگاشت تنهاست
نه زیبا بود و میپنداشت زیباست
۷گمان کرد، از غرور و سرگرانی
که بهر اوست رنج پاسبانی
۸بدان بیمایگی، گردن برافراشت
فروتن بود، گر سرمایهای داشت
۹ز حرف نرخ و پیغام خریدار
بوزن و قدر خویش، افزود بسیار
۱۰بخود گفت این جهان افروزی از ماست
بنام ماست، هر رمزی که اینجاست
۱۱نبود ار حکمتی در صحبت من
چه میکردم درین صندوق آهن
۱۲جمال و جاه ما، بسیار بودست
عجب رنگی درین رخسار بودست
۱۳بهای ما فزون کردند هر روز
عجب رخشنده بود این بخت پیروز
۱۴مرا نقاد گردون قیمتی داد
که بستندم چنین با قفل پولاد
۱۵بدو الماس گفت، ای یار خودخواه
نه تنهائی، رفیقی هست در راه
۱۶چه شد کاین چهر زیبا را ندیدی
قرین ما شدی، ما را ندیدی
۱۷چه نسبت با جواهر، ریسمان را
چه خویشی، ریسمان و آسمان را
۱۸نباشد خودپسندی را سرانجام
کسی دیبا نبافد با نخ خام
۱۹اگر گوهر فروش، اینجا گذر داشت
نه بهر کیسه، از بهر گهر داشت
۲۰بمخزن، گر شبی چون و چرا رفت
نه از بهر شما، از بهر ما رفت
۲۱تو مشتی پنبه، من پروردهٔ کان
تو چون شب تیره، من صبح درخشان
۲۲چو در دامن گرفتی گوهری پاک
ترا بگرفت دست چرخ از خاک
۲۳چو بر گیرند این پاکیزه گوهر
گشایند از تو بند و قفل از در
۲۴تو پنداری ره و رسم تو نیکوست
ترا همسایه نیکو بود، ای دوست
۲۵از آن معنی، نکردندت فراموش
که داری همچو من، جانی در آغوش
۲۶از آن کردند در کنجی نهانت
که بسپردند گنجی شایگانت
۲۷چو نقش من فتد زین پرده بیرون
شود کار تو نیز آنگه دگرگون
۲۸نه اینجا مایهای ماند، نه سودی
نه غیر از ریسمانت، تار پودی
۲۹به پیرامون من، دارند شب پاس
تو کرباسی، مرا خوانند الماس
۳۰نظر بازی نمود، آن یار دلجوی
ترا برداشت، تا بیند مرا روی
۳۱ترا بگشود و ما گشتیم روشن
ترا بر بست و ما ماندیم ایمن
۳۲صفای تن، ز نور جان پاک است
چو آن بیرون شد، این یک مشت خاک است
۳۳