شنیدستم یکی چوپان نادان
بخفتی وقت گشت گوسفندان
۱در آن همسایگی، گرگی سیه کار
شدی همواره زان خفتن، خبردار
۲گرامی وقت را، فرصت شمردی
گهی از گله کشتی، گاه بردی
۳دراز آن خواب و عمر گله کوتاه
ز خون هر روز، رنگین آن چراگاه
۴ز پا افتادی، از زخم و گزندی
زمانی برهای، گه گوسفندی
۵بغفلت رفت زینسان روزگاری
نشد در کار، تدبیر و شماری
۶شبان را دیو خواب افکنده در دام
بدام افتند مستان، کام ناکام
۷ز آغل گله را تا دشت بردی
بچنگ حیلهٔ گرگش سپردی
۸نه آگه بود از رسم شبانی
نه میدانست شرط پاسبانی
۹چو عمری گرگ بد دل، گلّه رانَد
دگر زان گله، چوپان را چه ماند
۱۰چو گرگ از گله هر شام و سحر کاست
شبان از خواب بی هنگام برخاست
۱۱بکردار عسس، کوشید یک چند
فکند آن دزد را، یکروز در بند
۱۲چنانش کوفت سخت و سخت بر بست
که پشت و گردن و پهلوش بشکست
۱۳بوقت کار، باید کرد تدبیر
چه تدبیری، چو وقت کار شد دیر
۱۴بگفت، ای تیره روز آزمندی
تو گرگ بس شبان و گوسفندی
۱۵بدینسان داد پاسخ، گرگ نالان
نه چوپانی تو، نام تست چوپان
۱۶نشاید وقت بیداری غنودن
شبان بودن، ز گرگ آگه نبودن
۱۷شبانی باید، ای مسکین، شبان را
توان شب نخفتن، پاسبان را
۱۸نه هر کو گلهای راند، شبان است
نه هر کو چشم دارد، پاسبان است
۱۹تو، عیب کار خویش از خود نهفتی
بهنگام چرای گله، خفتی
۲۰شدی پست، این نه آئین بزرگی است
ندانستی که کار گرگ، گرگی است
۲۱تو خفتی، کار از آن گردید دشوار
نشاید کرد با یکدست، ده کار
۲۲چرا امروز پشت من شکستی
کجا بود آن زمان این چوبدستی
۲۳شبانان نیستند از گرگ، ایمن
تو وارون بخت، ایمن بودی از من
۲۴نخسبد هیچ صاحب خانه آرام
چو در نامحکم و کوته بود بام
۲۵شبانان، آنقدر پرسند و پویند
که تا گمگشتهای را، باز جویند
۲۶من از تدبیر و رای خانمانسوز
در آغلها بسی شب کردهام روز
۲۷چه غم گر شد مرا هنگام مردن
پس از صد گوسفند و بره خوردن
۲۸مرا چنگال، روزی خون بسی ریخت
به گردنها و شریانها در آویخت
۲۹بعمری شد ز خون آشامیم رنگ
بطرف مرغزاران، سبزه و سنگ
۳۰بسی گوساله را پهلو فشردم
بسی بزغاله را از گله بردم
۳۱اگر صد سال در زنجیر مانم
نخستین روز آزادی، همانم
۳۲شبان فارغ از گرگ بداندیش
بود فرجام، گرگ گلهٔ خویش
۳۳کنون دیگر نه وقت انتقام است
که کار گله و چوپان، تمام است
۳۴