پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم
۱مرا به خشم میاور، که گرگ، بدخشم است
درون تیره و دندان خون فشان دارم
۲جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست
که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم
۳من از برای خور و خواب، تن نپروردم
همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم
۴مرا گران بخریدند، تا بکار آیم
نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم
۵مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت
چه انتظار ازین بیش، ز اسمان دارم
۶عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست
کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم
۷گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی
ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم
۸هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ
هراس کم دلی برهٔ جبان دارم
۹هزار بار گریزاندمت به دره و کوه
هزارها سخن، از عهد باستان دارم
۱۰شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند
من این قلادهٔ سیمین، از آن زمان دارم
۱۱رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس
که عمرهاست به کوی وفا مکان دارم
۱۲درستکارم و هرگز نماندهام بیکار
شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم
۱۳مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد
دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم
۱۴جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم
۱۵دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم
کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم
۱۶دکان کید، برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم
۱۷