بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
بخنده گفت، که کار تو شد ز جهل، تباه
۱ز هر نسیم بلرزی، ز هر نفس بپری
همیشه، روی تو زرد است و روزگار، سیاه
۲مرا بچرخ برافراشت بردباری، سر
تو گه باوج سمائی و گاه در بن چاه
۳کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ
گر از تو کار نیاید، زمانه را چه گناه
۴مرا نبرد ز جا هیچ دست زور، ولیک
ترا نه جای نشستن بود، نه ز خفتنگاه
۵مرا ز رسم و ره نیک خویش، قدر فزود
نه ای تو بیخبر، از هیچ رسم و راه آگاه
۶گهر ز کان دل من، برند گوهریان
پلنگ و شیر، بسوی من آورند پناه
۷نه باک سلسله دارم، نه بیم آفت سیل
نه سیر مهر زبونم کند، نه گردش ماه
۸بنزد اهل خرد، سستی و سبکساریست
در اوفتادن بیجا و جستن بیگاه
۹بگفت، رهزن گیتی ره تو هم بزند
مخند خیره، بافتادگان هر سر راه
۱۰مشو ز دولت ناپایدار خویش ایمن
سوی تو نیز کشد شبرو سپهر، سپاه
۱۱قویتری ز تو، روزی ز پا در افکندت
بیک دقیقه، ز من هیچتر شوی ناگاه
۱۲چه حاصل از هنر و فضل مردم خودبین
خوشم که هیچم و همچون تو نیستم خودخواه
۱۳گر از نسیم بترسم بخویش، ننگی نیست
شنیدهای که بلرزد به پیش باد، گیاه
۱۴تو، جاه خویش فزون کن باستواری و صبر
مرا که جز پر کاهی نیم، چه رتبت و جاه
۱۵خوش آن کسی که چو من، سر ز پا نمیداند
خوش آن تنی که نبردست ، بار کفش و کلاه
۱۶چه شاهباز توانا، چه ماکیان ضعیف
شوند جمله سرانجام، صید این روباه
۱۷بنای محکمهٔ روزگار، بر ستم است
قضا چو حکم نویسند، چه داوری، چه گواه
۱۸چه فرق، گر تو گرانسنگ و ما سبکساریم
چو تندباد حوادث وزد، چه کوه و چه کاه
۱۹کسی ز روی حقیقت بلند شد، پروین
که دست دیو هوی شد ز دامنش کوتاه
۲۰