بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
که ای دریغ، مرا ریشه سوخت زین آذر
۱همیشه سر بفلک داشتیم در بستان
کنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر
۲خوش آنزمان که مرا نیز بود جایگهی
میان لاله ونسرین و سوسن و عبهر
۳حریر سبز بتن بود، پیش از این ما را
چه شد که جامه گسست و سیاه شد پیکر
۴من از کجا و فتادن بمطبخ دهقان
مگر نبود در این قریه، هیزم دیگر
۵بوقت شیر، ز شیرم گرفت دایهٔ دهر
نه با پدر نفسی زیستم، نه با مادر
۶عبث بباغ دمیدم که بار جور کشم
بزیر چرخ تو گوئی نه جوی بود و نه جر
۷ز بیخ کنده شدیم این چنین بجور، از آنک
ز تندباد حوادث، نداشتیم خبر
۸فکند بی سببی در تنور پیرزنم
شوم ز خار و خسی نیز، عاقبت کمتر
۹ز دیده، خون چکدم هر زمان ز آتش دل
کسی نکرد چو من خیره، خون خویش هدر
۱۰نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین
خوش آنکسیکه بگیتی ز خود گذاشت اثر
۱۱مرا بناز بپرورد باغبان روزی
نگفت هیچ بگوشم، حدیث فتنه و شر
۱۲چنان ز یاد زمان گذشته خرسندم
که تیرهبختی خود را نیمکنم باور
۱۳نمود شبرو گیتیم سنگسار، از آنک
ندید شاخی ازین شاخسار کوتهتر
۱۴ندید هیچ، بغیر از جفا و بد روزی
هر آنکه همنفسش سفله بود و بد گوهر
۱۵چو پنبه، خوار بسوزد، چو نی بنالد زار
کسیکه اخگر جانسوز را شود همسر
۱۶مرا چو نخل، بلندی و استقامت بود
چه شد که بیگنهم واژگونه گشت اختر
۱۷چه اوفتاد که گردون ز پا درافکندم
چه شد که از همه عالم بمن فتاد شرر
۱۸چه وقت سوز و گداز است، شاخ نورس را
چه کردهایم که ما را کنند خاکستر
۱۹بخنده گفت چنین، اخگری ز کنج تنور
که وقت حاصل باغ، از چه رو ندادی بر
۲۰مگوی، بیگنهم سوخت شعلهٔ تقدیر
همین گناه تو را بس، که نیستی بر ور
۲۱کنون که پرده از این راز، برگرفت سپهر
به آنکه هر دو بگوئیم عیب یکدیگر
۲۲ز چون منی، چه توان چشم داشت غیر ستم
ز همنشین جفا جو، گریختن خوشتر
۲۳به تیغ مینتوان گفت، دست و پای مبر
بگرگ مینتوان گفت، میش و بره مدر
۲۴من ار بدم، ز بداندیشی خود آگاهم
هزار خانه بسوزد هم از یکی اخگر
۲۵ترا چه عادت زیبا و خصلت نیکوست
من آتشم، ز من و زشت رائیم بگذر
۲۶سزای باغ نبودی تو، باغبان چه کند
پسر چو ناخلف افتاد، چیست جرم پدر
۲۷خوشند کارشناسان، ترا چه دارد خوش
هنرورند بزرگان، ترا چه بود هنر
۲۸بلند گشتن تنها بلندنامی نیست
بمیوه نخل شد، ای دوست، برتر از عرعر
۲۹بطرف باغ، تهی دست و بی هنر بودن
برای تازه نهالان، خسارتست و خطر
۳۰چو شاخه بار نیارد، چه برگ سبز و چه زرد
چو چوب همسر آذر شود، چه خشک و چه تر
۳۱بکوی نیکدلان، نیست جز نکوئی راه
بسوی کاخ هنر، نیست غیر کوشش در
۳۲کسیکه داور کردارهای نیک و بد است
بجز بدی، ندهد بدسرشت را کیفر
۳۳بدان صفت که توئی، نقش هستیت بکشند
تو صورتی و سپهر بلند، صورتگر
۳۴اگر ز رمز بلندی و پستی، آگاهی
تنت چگونه چنین فربه است و جان لاغر
۳۵اگر ز کار بد نیک خویش، بیخبری
دمی در آینهٔ روشن جهان، بنگر
۳۶هزار شاخهٔ سرسبز، گشت زرد و خمید
ز سحربازی و ترفند گنبد اخضر
۳۷به روز حادثه، کار آگهان روشن رای
نیفکنند ز هر حملهٔ سپهر، سپر
۳۸ز خون فاسد تو، تن مریض بود همی
عجب مدار، رگی را زدند گر نشتر
۳۹بهای هر نم ازین یم، هزار خون دل است
نخورده باده کسی، رایگان ازین ساغر
۴۰برای معرفتی، جسم گشت همسر جان
برای بوی خوشی، عود سوخت در مجمر
۴۱