به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
ندیدهام چو تو هیچ آفریده، سرگردان
۱خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روز
بسوی مطبخ شه، یا به کلبهٔ دهقان
۲گهی ز کاسهٔ بیچارگان، بری گیپا
گهی ز سفرهٔ درماندگان، ربائی نان
۳ز ترکتازی تو، مانده بیوهزن ناهار
ز حیلهسازی تو، گشته مطبخی نالان
۴چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی هیچ
چه پر کنی شکم، ای خودپرست، چون انبان
۵برای خوردن کشک، از چه کوزه میشکنی
قضا به پیرزن آنرا فروختست گران
۶بزخم قلب فقیران، چه کس نهد مرهم
وگر برند خسارت، چه کس دهد تاوان
۷مکن سیاه، سر و گوش و دم ز تابه و دیگ
سیاهی سر و گوش، از سیهدلیست نشان
۸نه ماست مانده ز آزت بخانهٔ زارع
نه شیر مانده ز جورت، بکاسهٔ چوپان
۹گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم
شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان
۱۰تو از چه، ملعبهٔ دست کودکان شدهای
بچشم من نشود هیچکس ز بیم، عیان
۱۱بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن
برای خوردن و خوش زیستن، مکش وجدان
۱۲شکارگاه، بسی هست و صید خفته بسی
بشرط آنکه کنی تیز، پنجه و دندان
۱۳مرا فریب ندادست، هیچ شب گردون
مرا زبون ننمودست، هیچ روز انسان
۱۴مرا دلیری و کارآگهی، بزرگی داد
به رای پیر، توانیم داشت بخت جوان
۱۵زمانهام نفکندهست هیچگاه بدام
نشانهام ننمودهست هیچ تیر و کمان
۱۶چو راه بینی و رهرو، تو نیز پیشتر آی
چو هست گوی سعادت، تو هم بزن چوگان
۱۷شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر
نمود در دل غاری تهی و تیره، مکان
۱۸گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم
برای تجربه، گاهی بگوش داد تکان
۱۹بخویش گفت، کنون کز نژاد شیرانم
نه شهر، وادی و صحرا بود مرا شایان
۲۰برون جهم ز کمینگاه وقت حمله، چنین
فرو برم بتن خصم، چنگ تیز چنان
۲۱نبود آگهیم پیش از این، که من چه کسم
بوقت کار، توان کرد این خطا جبران
۲۲چو شد ز رنگ شب، آن دشت هولناک سیاه
نمود وحشت و اندیشه، گربه را ترسان
۲۳تنش بلرزه فتاد از صدای گرگ و شغال
دلش چو مرغ تپید، از خزیدن ثعبان
۲۴گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست
ز تند باد حوادث، ز فتنهٔ طوفان
۲۵ز بیم، چشم زحل خون ناب ریخت بخاک
چو شاخ بید بلرزید زهرهٔ رخشان
۲۶در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد
طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران
۲۷شبان چو خفت، برآمد ببام آغل گرگ
چنین زنند ره خفتگان شب، دزدان
۲۸گذشت قافلهای، کرد نالهای جرسی
بدست راهزنی، گشت رهروی عریان
۲۹شغال پیر، بامید خوردن انگور
بجست بر سر دیوار کوته بستان
۳۰خزید گربهٔ دهقان به پشت خیک پنیر
زدند تا که در انبار، موشکان جولان
۳۱ز کنج مطبخ تاریک، خاست غوغائی
مگر که روبهکی برد، مرغکی بریان
۳۲پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار بزیر
بسوی غار شد اندر هوای طعمه، روان
۳۳شنید گربهٔ مسکین صدای پا و ز بیم
ز جای جست که بگریزد و شود پنهان
۳۴ز فرط خوف، فراموش کرد گفتهٔ خویش
که کار باید و نیرو، نه دعوی و عنوان
۳۵نه ره شناخت، نهاش پای راه رفتن ماند
نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان
۳۶نمود آرزوی شهر و در امید فرار
دمی بروزنهٔ سقف غار شد نگران
۳۷گذشت گربگی و روزگار شیری شد
ولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان
۳۸بناگهان ز کمینگاه خویش، جست پلنگ
به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان
۳۹بزیر پنجهٔ صیاد، صید نالان گفت
بدین طریق بمیرند مردم نادان
۴۰بشهر، گربه و در کوهسار شیر شدم
خیال بیهده بین، باختم درین ره جان
۴۱ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر، کار
بنای سست بریزد، چو سخت شد باران
۴۲گرفتم آنکه بصورت بشیر میمانم
ندارم آن دل و نیرو، همین بسم نقصان
۴۳بلند شاخه، بدست بلند میوه دهد
چرا که با نظر پست، برتری نتوان
۴۴حدیث نور تجلی، بنزد شمع مگوی
نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران
۴۵بدان خیال که قصری بنا کنی روزی
به تیشه، کلبهٔ آباد خود مکن ویران
۴۶چراغ فکر، دهد چشم عقل را پرتو
طبیب عقل ، کند درد آز را درمان
۴۷ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن
مباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان
۴۸بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر
مرو، که راه هوس را نیافت کس پایان
۴۹چگونه رام کنی توسن حوادث را
تو، خویش را نتوانی نگاهداشت عنان
۵۰منه، گرت بصری هست، پای در آتش
مزن، گرت خردی هست، مشت بر سندان
۵۱