در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان
۱بهیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان
۲زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی
که ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان
۳زن ار براه متاعب نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان
۴چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان
۵فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان
۶اگر فلاطن و سقراط، بودهاند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان
۷بگاهوارهٔ مادر، بکودکی بس خفت
سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان
۸چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان
۹حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان
۱۰وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست
یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان
۱۱چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان
۱۲بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان
۱۳همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران
۱۴اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
بجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان
۱۵توان و توش ره مرد چیست، یاری زن
حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان
۱۶زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان
۱۷بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق
بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
۱۸ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش
بحرف زشت، نیالود نیکمرد دهان
۱۹سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد
گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان
۲۰چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا
که داشت میوهای از باغ علم، در دامان
۲۱به رستهٔ هنر و کارخانهٔ دانش
متاعهاست، بیا تا شویم بازرگان
۲۲زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید
فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان
۲۳کسیست زنده که از فضل، جامهای پوشد
نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان
۲۴هزار دفتر معنی، بما سپرد فلک
تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان
۲۵خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن
هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان
۲۶بساط اهرمن خودپرستی و سستی
گر از میان نرود، رفتهایم ما ز میان
۲۷همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی
که نرخ جامهٔ بهمان چه بود و کفش فلان
۲۸برای جسم، خریدیم زیور پندار
برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان
۲۹قماش دکهٔ جان را، بعجب پوساندیم
بهر کنار گشودیم بهر تن، دکان
۳۰نه رفعتست، فساد است این رویه، فساد
نه عزتست، هوانست این عقیده، هوان
۳۱نه سبزهایم، که روئیم خیره در جر و جوی
نه مرغکیم، که باشیم خوش بمشتی دان
۳۲چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم
که حلهٔ حلب ارزان شدست یا که گران
۳۳از آن حریر که بیگانه بود نساجش
هزار بار برازندهتر بود خلقان
۳۴چه حلیهایست گرانتر ز حلیت دانش
چه دیبهایست نکوتر ز دیبهٔ عرفان
۳۵هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد
به کارخانهٔ همت، حریر گشت و کتان
۳۶نه بانوست که خود را بزرگ میشمرد
بگوشواره و طوق و بیارهٔ مرجان
۳۷چو آب و رنگ فضیلت بچهره نیست چه سود
ز رنگ جامهٔ زربفت و زیور رخشان
۳۸برای گردن و دست زن نکو، پروین
سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
۳۹