فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
بزیر پر چو نگه کرد، دید پیکانی است
۱بگفت، آنکه بدریای خون فکند مرا
ندید در دل شوریدهام چه طوفانی است
۲کسیکه بر رگ من تیر زد، نمیدانست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانی است
۳ربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت
که مادری و پرستاری و نگهبانی است
۴اسیر کردن و کشتن، تفرج و بازی است
نشانه کردن مظلوم، کار آسانی است
۵ز بام خرد گل اندود پست ما، پیداست
که سقف خانهٔ جمعیت پریشانی است
۶شکست پنجه و منقار من، ولیک چه باک
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانی است
۷گرفتم آنکه بپایان رسید، فرصت ما
برای فرصت صیاد نیز، پایانی است
۸فتاد پایه، چنین خانه را چه تعمیری است
گداخت سینه، چنین درد را چه درمانی است
۹چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم
برای طائر آزاد، جای جولانی است
۱۰زمانه عرصه برای ضعیف، تنگ گرفت
هماره بهر توانا، فراخ میدانی است
۱۱همیشه خانهٔ بیداد و جور، آباد است
بساط ماست که ویران ز باد و بارانی است
۱۲نگفته ماند سخنهای من، خوشا مرغی
که لانهاش گه سعی و عمل، دبستانی است
۱۳مرا هر آنکه در افکند همچو گوی بسر
خبر نداشت که در دست دهر چوگانی است
۱۴ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است
همین بس است که او را سری و سامانی است
۱۵حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است
۱۶کسی ز درد من آگه نشد، ولیک خوشم
که چند قطرهٔ خونم، بدست و دامانی است
۱۷هزار کاخ بلند، ار بنا کند صیاد
بهای خار و خس آشیان ویرانی است
۱۸چه لانهای و چه قصری، اساس خانه یکی است
بشهر کوچک خود، مور هم سلیمانی است
۱۹ز دهر، گر دل تنگم فشار دید چه غم
گرفته دست قضا، هر کجا گریبانی است
۲۰چه برتریست ندانم بمرغ، مردم را
جز اینکه دعوی باطل کند که انسانی است
۲۱درین قبیلهٔ خودخواه، هیچ شقفت نیست
چو نیک درنگری، هر چه هست عنوانی است
۲۲