به جغد گفت شبانگاه طوطی از سرِ خشم
که چند بایدت اینگونه زیست سرگردان
۱چرا ز گوشهٔ عزلت، برون نمیآیی؟
چه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان؟
۲کسی به جز تو، نبستهست چشمِ روشنبین
کسی به جز تو، نکردهست در خرابه مکان
۳اگر به جانب شهرت گذر فُتَد، بینی
بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان
۴چرا ز فکرَتِ باطل، نژند داری دل
چرا به ملک سیاهی، سیه کنی وجدان
۵ز طائرانِ جهاندیده، رسم و راه آموز
ببین چگونه بهسر میبرند وقت و زمان
۶اگر که همچو منت، میل برتری باشد
گهت به دست نشانند و گاه بر دامان
۷مرا نگر، چه نکورای و نغزگفتارم
تو را ضمیر، بداندیش و الکن است زبان
۸به ما، هماره شکر دادهاند، نوبت چاشت
نخوردهایم بهسان تو هیچگه غمِ دان
۹به زیر پر، چو تو سر بیسبب نهان نکنیم
زنیم در چمنی تازه، هر نفس جولان
۱۰بهل، که عمر تلف کردن است تنهایی
ندیمِ سرو و گل و سبزه باش در بستان
۱۱بپوش چشم ز بیغوله، نیستی رهزن
بشوی گردِ سیاهی ز دل، نهای شیطان
۱۲نه با خبر ز بهاری، نه آگهی ز خریف
چو مردهای به زمستان و فصل تابستان
۱۳به کنج غار، مخز همچو گرگ بیچنگال
گرسنه خواب مکن، چون شغال بیدندان
۱۴به موش مرده، میالای پنجه و منقار
بزرگ باش و میاموز خصلتِ دونان
۱۵به روزگار جوانیت، ماتمِ پیریست
سیهدلی چو تو، هرگز نداشت بختِ جوان
۱۶جهان به خویشتن ای دوست، خیره سخت مگیر
که کارِ سخت، ز کارآگهی شدهست آسان
۱۷برو به سیرگهی تازه، صبحگاهی خوش
بیا به خانهٔ ما، باش یک شبی مهمان
۱۸تو چشم عقل ببستی، که در چه افتادی
تو بد شدی، که شدند از تو خوبتر دگران
۱۹فضیلت و هنر، ای بیهنر، نمود مرا
جلیس بزم بزرگان و همسر شاهان
۲۰مرا ز عاج و زر و سیم، ساختند قفس
گهم به خانه نگهداشتند و گه به دکان
۲۱ز خویش، بیسبب ای تیرهدل چه میکاهی؟
کمال جوی و سعادت، چه خواهی از نقصان
۲۲همیشه مینتوان رفت بیخود و فارغ
هماره مینتوان زیست غمگِن و حیران
۲۳ز نالههای غمافزای خویش، جان مخراش
ز سوکِ بیگه خود، خلق را مکن گریان
۲۴ز بانگ زشت تو، بس آرزو که گشت تباه
ز فالِ شوم تو، بس خانمان که شد ویران
۲۵چو طوطیان، چه سخن گفتی و شنیدی، هین
چو بلبلان، به کدامین چمن پریدی، هان
۲۶جواب داد که بر خیره، شوم خوانندم
ز من به کس نرسیدهست هیچگونه زیان
۲۷عجب مدار، گَرَم شوقِ سیرِ گلشن نیست
تفاوتیست میانِ من و دگر مرغان
۲۸سمند دولت گیتی که جانبِ همه تاخت
ز ما گذشت چو برق و نگه نداشت عنان
۲۹خوش است نغمهٔ مرغی به ساحتِ چمنی
ولی نه بوم سیهروز، مرغکی خوشخوان
۳۰فروغ چهرِ گل آن به که بلبلان بینند
برای همچو منی، شورهزار شد شایان
۳۱هر آنکسی که تو را پیکِ نیکبختی گشت
نداد دیدهٔ ما را نصیب، جز پیکان
۳۲بسوخت خانهٔ ما زآتشِ حوادثِ چرخ
نه مردمیست ز همسایه خواستن تاوان
۳۳نکرد رهروِ عاقل، به هر گذرگهْ خواب
نچید طائرِ آگاه، چینه از هر خوان
۳۴چه سود صحبت شاهان، چو نیست آزادی؟
چرا دهیم گرانمایه وقت را ارزان؟
۳۵به رنج گوشهنشینی و فقر، تن دادن
به از پریدن بیگاه و داشتن غمِ جان
۳۶قفس نه جز قفس است ار چه سیم و زر باشد
که صحنِ تنگ همان است و بامِ تنگ همان
۳۷در آشیانهٔ ویران خویش خرسندیم
چه خوشدلیست در آباد دیدنِ زندان
۳۸هزار نکته به ما گفت شبروِ گردون
چه غم، به چشمِ تو گر بیهشیم یا نادان
۳۹به نزد آنکه چو من دوستدار تاریکیست
تفاوتی نکند روزِ تیره و رخشان
۴۰مرا ز صحبت بیگانگان ملال آید
به میهمانیام ای دوست، هیچگاه مخوان
۴۱تو خود، گهی به چمن خسب و گه به سبزه خرام
که بوم را نه ازین خوشدلی بود، نه از آن
۴۲به عهد و یکدلیِ مردم اعتباری نیست
که همچو دور جهان، سستعهد بود انسان
۴۳ز راه تجربه، گر هفتهای سکوت کنی
نه خواجه مانَد و بانو، نه شکّر و انبان
۴۴به جوی و جر بکنندت به صد جفا پر و بال
به رهگذر بکشندت به صد ستم، طفلان
۴۵نه جغد رست و نه طوطی، چو شد قضا شاهین
نه زشت ماند و نه زیبا، چو راز گشت عیان
۴۶طبیبِ دهر نیاموخت جز ستم، پروین
به درد کشت و حدیثی نگفت از درمان
۴۷