به شکوه گفت جوانی فقیر با پیری
به روزگار، مرا روی شادمانی نیست
۱بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بِکُشت
به مرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست
۲کسی به مثل من اندر نَبردگاه جهان
سیاه روزِ بَلاهای ناگهانی نیست
۳گُرسنه بَر سَرِ خوانِ فلک نشستم و گفت
که خیرگی مَکن، این بَزمِ میهمانی نیست
۴بِه خَلق داد سَراَفرازی و مرا خواری
که در خورِ تو، ازین بِه که میستانی نیست
۵بِه دَهر، هیچکس مِهربان نشد با من
مرا خَبر زِ رَه و رَسمِ مهربانی نیست
۶خوش نیافتم از روزگار سُفله دَمی
از آن خوشم که سپنجی است، جاودانی نیست
۷به خنده، پیرِ خردمند گُفت تُند مَرو
که پرتگاه جهان، جای بَد عِنانی نیست
۸چو بِنگری، همه سر رشتهها بدست قضاست
رَهِ گُریز، زِ تقدیرِ آسمانی نیست
۹وَدیعهایست سعادت، که رایگان بخشند
درین معامله، اَرزانی و گِرانی نیست
۱۰دلِ ضعیف، بِگردابِ نفس دون مَفکن
غریقِ نَفس، غَریقی که وارهانی نیست
۱۱چو دستگاهِ جوانیت هست، سودی کُن
که هیچ سود، چو سَرمایهٔ جوانی نیست
۱۲زِ بازویت نَربودند تا توانائی
زَمانِ خستگی و عجز و ناتوانی نیست
۱۳به ملک زندگی، ای دوست، رَنج باید بُرد
دِلی که مُرد، سزاوار زِندگانی نیست
۱۴من و تو از پیِ کَشف حقیقت آمدهایم
ازین مُسابقه، مَقصود کامرانی نیست
۱۵به دفترِ گُل و طومارِ غُنچه در گُلزار
به جز حکایتِ آشوبِ مِهرگانی نیست
۱۶بِنای تن، همه بَهرِ خوشی نساختهاند
وجودِ سر، همه از بهرِ سرگرانی نیست
۱۷زِ مرگ و هَستی ما، چرخ را زیان نَرسد
سپهر سنگدل است، این سخن نهانی نیست
۱۸