سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
که بی من، کس از چه ننوشیده آبی
۱ز سعی من، این مرز گردید گلشن
ز گلبرگ پوشید گلبن ثیابی
۲نیاسودم از کوشش و کار کردن
نصیب من آمد ایاب و ذهابی
۳برآشفت بر وی طناب و چنین گفت
به خیره نبستند بر تو طنابی
۴نه از سعی و رنج تو، کز زحمت ماست
اگر چهر گل را بود رنگ و تابی
۵شنیدند ناگه درین بحث پنهان
ز دهقان پیر، آشکارا عتابی
۶که آسان شمردید این رمز مشکل
نکردید نیکو سؤال و جوابی
۷دبیران خلقت، درین کهنه دفتر
نوشتند هر مبحثی را کتابی
۸اگر دست و بازو نکوشد، شما را
چه رای خطا و چه فکر صوابی
۹ز باران تنها، چمن گل نیارد
بباید نسیم خوش و آفتابی
۱۰بهر جا چراغی است، روغنش باید
بود کار هر کارگر را حسابی
۱۱اگر خون نگردد، نماند وریدی
اگر گل نروید، نباشد گلابی
۱۲یکی کشت تاک و یکی چید انگور
یکی ساخت زان سرکهای یا شرابی
۱۳بکوه ار نمیتافت خورشید تابان
بمعدن نمیبود لعل خوشابی
۱۴نشستند بسیار شب، خار و بلبل
که تا غنچهای در چمن کرد خوابی
۱۵برای خوشیهای فصل بهاران
خزان و زمستان کنند انقلابی
۱۶ز آهو دل، از مطبخی دست سوزد
که تا گردد آماده، روزی کبابی
۱۷بسی کارگر باید و کار، پروین
در آبادی هر زمین خرابی
۱۸