نهفتن به عمری غمِ آشکاری
فکندن به کِشتِ امیدی شراری
۱به پایِ نهالی که باری نیارد
جفا دیدن از آب و گِل، روزگاری
۲به بزمِ فرومایگان ایستادن
نشستن به دریوزه در رهگذاری
۳ز بیمِ هژبران، پناهنده گشتن
به گرگی سیهدل، به تاریکغاری
۴ز سنگیندلی، خواهشِ لطف کردن
سُوی ناکسی، بردن از عجز کاری
۵به جای گُلِ آرزویی و شوقی
نشاندن به دل، نوکِ جانسوز خاری
۶به دریا در افتادن و غوطه خوردن
نه جستن پناهی، نه دیدن کناری
۷زبون گشتن از درد و محروم ماندن
بههرجا برون بودن از هر شماری
۸شنیدن ز هر سفله، حرف درشتی
ز مردمکشی، خواستن زینهاری
۹به آهی، پراکنده گشتن چو کاهی
ز بادی، پریشان شدن چون غباری
۱۰بسی خوشتر و نیکتر نزد دانا
ز دمسازیِ یارِ ناسازگاری
۱۱