یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
نظر کرد روزی، بگسترده دامی
۱بسان ره اهرمن، پیچ پیچی
بکردار نطعی، ز خون سرخ فامی
۲همه پیچ و تابش، عیان گیروداری
همه نقش زیباش، روشن ظلامی
۳بهر دانهای، قصهای از فریبی
بهر ذره نوری، حدیثی ز شامی
۴بپهلوش، صیاد ناخوبرویی
بکشتن حریصی، بخون تشنه کامی
۵نه عاریش از دامن آلوده کردن
نهاش بیم ننگی، نه پروای نامی
۶زمانی فشردی و گاهی شکستی
گلوی تذروی و بال حمامی
۷از آن خدعه، آگاه مرغ دانا
بصیاد داد از بلندی سلامی
۸بپرسید این منظر جانفزا چیست
که دارد شکوه و صفای تمامی
۹بگفتا، سرائی است آباد و ایمن
فرود آی از بهر گشت و خرامی
۱۰خریدار ملک امان شو، چه حاصل
ز سرگشتگیهای عمر حرامی
۱۱بخندید، کاین خانه نتوان خریدن
که مشتی نخ است و ندارد دوامی
۱۲نماند بغیر از پر و استخوانی
از آن کو نهد سوی این خانه گامی
۱۳نبندیم چشم و نیفتیم در چه
نبخشیم چیزی، نخواهیم وامی
۱۴بدامان و دست تو، هر قطرهٔ خون
مرا داده است از بلائی پیامی
۱۵فریب جهان، پخته کردست ما را
تو، آتش نگهدار از بهر خامی
۱۶