به صحرا، سرود اینچنین خارکن
که از کندن خار، کس خوار نیست
۱جوانی و تدبیر و نیروت هست
به دست تو، این کارها کار نیست
۲به بیداری و هوشیاری گرای
چو دیدی که بخت تو بیدار نیست
۳چو بفروختی، از که خواهی خرید
متاع جوانی به بازار نیست
۴جوانی، گه کار و شایستگی است
گه خودپسندی و پندار نیست
۵نبایست بر خیره از پا فتاد
چو جان خسته و جسم بیمار نیست
۶همین بس که از پا نیفتادهای
بس افتادگان را پرستار نیست
۷مپیچ از ره راست، بر راه کج
چو در هست، حاجت به دیوار نیست
۸ز بازوی خود، خواه برگ و نوا
تو را برگ و توشی در انبار نیست
۹همی دانه و خوشه خروار شد
ز آغاز، هر خوشه خروار نیست
۱۰قوی پنجهای، تیشه محکم بزن
هنرمند مردم، سبکسار نیست
۱۱زر وقت، باید به کار آزمود
کزین بهترش، هیچ معیار نیست
۱۲غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی
که باری است فرصت، دگر بار نیست
۱۳همی ناله کردی، ولی بی ثمر
کس این نالهها را خریدار نیست
۱۴چو شب، هستی و صبحدم نیستی است
شکایت ز هستی، سزاوار نیست
۱۵کنند از تو در کار دل، باز پرس
درین خانه، کس جز تو معمار نیست
۱۶نشد جامهٔ عجب، جان را قبا
درین جامه، پود ار بود، تار نیست
۱۷درین دکه، سود و زیان با همند
کس از هر زیانی، زیانکار نیست
۱۸گهی کم بدست اوفتد، گه فزون
بساز، ار درم هست و دینار نیست
۱۹مگوی از گرفتاری خویشتن
ببین کیست آنکو گرفتار نیست
۲۰بچشم بصیرت بخود در نگر
ترا تا در آئینه، زنگار نیست
۲۱همه کار ایام، درس است و پند
دریغا که شاگرد هشیار نیست
۲۲ترا بار تقدیر باید کشید
کسی را رهائی از این بار نیست
۲۳بدشواری ار دل شکیبا کنی
ببینی که سهل است و دشوار نیست
۲۴از امروز اندوه فردا مخور
نهان است فردا، پدیدار نیست
۲۵گر آلود انگشتهایت به خون
شگفتی ز ایام خونخوار نیست
۲۶چو خارند گلهای هستی تمام
گل است اینکه داری بکف، خار نیست
۲۷ز آزادگان، بردباری و سعی
بیاموز، آموختن عار نیست
۲۸هزاران ورق کرده گیتی سیاه
شکایت همین چند طومار نیست
۲۹تو خاطر نگهدار شو خویش را
که ایام، خاطر نگهدار نیست
۳۰ره زندگان است، عیبش مکن
گر این راه، همواره هموار نیست
۳۱پی کارهائی که گوید برو
ترا با فلک، دست پیکار نیست
۳۲به جایی که بار است بر پشت مور
برای تو، این بار، بسیار نیست
۳۳نشاید که بیکار مانیم ما
چو یک قطره و ذره بیکار نیست
۳۴