بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
مخواه از درخت جهان سایبانی
۱سبکدانه در مزرع خود بیفشان
گر این برزگر میکند سرگرانی
۲چو کار آگهان کار بایست کردن
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی
۳زمانه به گنج تو تا چشم دارد
نیاموزدت شیوهٔ پاسبانی
۴سیاه و سفیدند اوراق هستی
یکی انده و آن یکی شادمانی
۵همه صید صیاد چرخیم روزی
برای که این دام میگسترانی
۶ندوزد قبای تو این سفله درزی
بگرداندت سر به چیره زبانی
۷چو شاگردی مکتب دیو کردی
ببایست لوح و کتابش بخوانی
۸همه دیدنیها و دانستنیها
ببین و بدان تا که روزی بدانی
۹چرا توبهٔ گرگ را میپذیری
چرا تحفهٔ دیو را میستانی
۱۰چو نیروی بازوت هست، ای توانا
بدرماندگان رحم کن تا توانی
۱۱درین نیلگون نامه، ثبت است با هم
حساب توانائی و ناتوانی
۱۲جوانا، بروز جوانی ز پیری
بیندیش، کز پیر ناید جوانی
۱۳روانی که ایزد ترا رایگان داد
بگیرد یکی روز هم رایگانی
۱۴چو کار تو ز امروز ماند بفردا
چه کاری کنی چون بفردا نمانی
۱۵غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز
بخیره نکردند با هم تبانی
۱۶بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
گرش پر ببندی و گر برپرانی
۱۷بود خوابهای تو بیگاه و سنگین
بود حملههای قضا ناگهانی
۱۸زیان را تو برداشتی، سود را چرخ
شگفتی است این گونه بازارگانی
۱۹تو خود میروی از پی نفس گمراه
بدین ورطه خود را تو خود میکشانی
۲۰ندارد ز کس رهزن آز پروا
ز بام اوفتد، گرْش از در برانی
۲۱چه میدزدی از فرصت کار و کوشش
تو خود نیز کالای دزد جهانی
۲۲ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ز کردارها گه سبک، گه گرانی
۲۳بتدبیر، مار هوی را فسونی
به تمییز، تیغ خرد را فسانی
۲۴بسی عیبهای تو پوشیده ماند
اگر پردهٔ جهل را بردرانی
۲۵ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن
ز گردابها خویش را وارهانی
۲۶همی گرگ ایام بر تو بخندد
که چون بره، این گرگ میپرورانی
۲۷میان تو و نیستی جز دمی نیست
بسیجی کن اکنون که خود در میانی
۲۸ز روز نخستین همین بود گیتی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی
۲۹به سرچشمهٔ جان، شکسته سبوئی
به میخانهٔ تن، ز دردی کشانی
۳۰بدوک وجود آنچنان کار میکن
که سر رشتهٔ عقل را نگسلانی
۳۱دفینه است عقل و تو گنجور عاقل
سفینه است عمر و تواش بادبانی
۳۲بصد چشم میبیندت چرخ گردان
مپندار کاز چشم گیتی نهانی
۳۳درین دائره هر چه هستی پدیدی
درین آینه هر که هستی عیانی
۳۴تو چون ذره این باد را در کمندی
تو چو صعوه این مار را در دهانی
۳۵شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم
که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی
۳۶ترا سفره آماده و دیو ناهار
بر این سفره بنگر کرا مینشانی
۳۷از آن روز برنان گرمی رسیدی
که گر ناشتائیست نانش رسانی
۳۸زمانه بسی بیشتر از تو داند
چه خوش میکنی دل که بسیار دانی
۳۹کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان
کشد گر جبانی و گر پهلوانی
۴۰کمان سپهرت بیندازد آخر
تو مانند تیری که اندر کمانی
۴۱مه و سال چون کاروانیست خامش
تو یکچند همراه این کاروانی
۴۲حکایت کند رشتهٔ کارگاهت
اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی
۴۳هنرها گهرهای پاک وجودند
تو یکروز بحری و یکروز کانی
۴۴نکو خانهای ساختی ای کبوتر
ندیدی که با باز هم آشیانی
۴۵بما جهل زان کرد دستان که هرگز
نکردیم با عقل همداستانی
۴۶برآنست دیو هوی تا بسوزی
تو نیز از سیه روزگاری برآنی
۴۷در این باغ دلکش که گیتیش نامست
قضا و قدر میکند باغبانی
۴۸بگلزار، گل یک نفس بود مهمان
فلک زود رنجید از میزبانی
۴۹بیا تا خرامیم سوی گلستان
بنظارهٔ دولت بوستانی
۵۰سحر ابر آذاری آمد ز دریا
بطرف چمن کرد گوهر فشانی
۵۱زمین از صفای ریاحین الوان
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی
۵۲نهاده بسر نرگس از زر کلاهی
ببر کرده پیراهن پرنیانی
۵۳ازین کوچگه کوچ بایست کردن
که کردست بر روی پل زندگانی
۵۴قفس بشکن ای روح، پرواز میکن
چرا پایبند اندرین خاکدانی
۵۵همائی تو و سدرهات آشیانست
مکن خیره بر کرکسان میهمانی
۵۶دلیران گرفتند اقطار عالم
بشمشیر هندی و تیغ یمانی
۵۷از آن نامداران و گردنفرازان
نشانی نماندست جز بی نشانی
۵۸ببین تا چه کردست گردون گردان
به جمشید و طهمورث باستانی
۵۹گشوده دهان طاق کسری و گوید
چه شد تاج و تخت انوشیروانی
۶۰چنین است رسم و ره دهر، پروین
بدینگونه شد گردش آسمانی
۶۱