همی با عقل در چون و چرائی
همی پوینده در راه خطائی
۱همی کار تو کار ناستوده است
همی کردار بد را میستائی
۲گرفتار عقاب آرزوئی
اسیر پنجهٔ باز هوائی
۳کمین گاه پلنگ است این چراگاه
تو همچون بره غافل در چرائی
۴سرانجام، اژدهای تست گیتی
تو آخر طعمهٔ این اژدهائی
۵ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
ندارد هیچ پاس آشنائی
۶جهان همچون درختست و تو بارش
بیفتی چون در آن دیری بپائی
۷ازین دریای بی کنه و کرانه
نخواهی یافتن هرگز رهائی
۸ز تیر آموز اکنون راستکاری
که مانند کمان فردا دوتائی
۹بترک حرص گوی و پارسا شو
که خوش نبود طمع با پارسائی
۱۰چه حاصل از سر بی فکرت و رای
چه سود از دیدهٔ بی روشنائی
۱۱نهنگ ناشتا شد نفس، پروین
بباید کشتنش از ناشتائی
۱۲