بزرگی داد یک درهم گدا را
که هنگام دعا یاد آر ما را
۱یکی خندید و گفت این درهم خرد
نمیارزید این بیع و شرا را
۲روان پاک را آلوده مپسند
حجاب دل مکن روی و ریا را
۳مکن هرگز بطاعت خودنمائی
بران زین خانه، نفس خودنما را
۴بزن دزدان راه عقل را راه
مطیع خویش کن حرص و هوی را
۵چه دادی جز یکی درهم که خواهی
بهشت و نعمت ارض و سما را
۶مشو گر ره شناسی، پیرو آز
که گمراهیست راه، این پیشوا را
۷نشاید خواست از درویش پاداش
نباید کشت، احسان و عطا را
۸صفای باغ هستی، نیک کاریست
چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را
۹به نومیدی، در شفقت گشودن
بس است امید رحمت، پارسا را
۱۰تو نیکی کن بمسکین و تهیدست
که نیکی، خود سبب گردد دعا را
۱۱از آن بزمت چنین کردند روشن
که بخشی نور، بزم بی ضیا را
۱۲از آن بازوت را دادند نیرو
که گیری دست هر بیدست و پا را
۱۳از آن معنی پزشکت کرد گردون
که بشناسی ز هم درد و دوا را
۱۴مشو خودبین، که نیکی با فقیران
نخستین فرض بودست اغنیا را
۱۵ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری
چراغ دولت و گنج غنا را
۱۶بوقت بخشش و انفاق، پروین
نباید داشت در دل جز خدا را
۱۷