خمید نرگس پژمردهای ز اَنده و شرم
چو دید جلوهٔ گلهای بوستانی را
۱فِکند بر گلَ خودروی دیدهٔ امید
نهفته گفت بدو این غم نهانی را
۲که بر نکرده سر از خاک، در بسیط زمین
شدم نشانه، بلاهای آسمانی را
۳مرا به سفرهٔ خالی، زمانه مهمان کرد
ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را
۴طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر
که تا دوا کند این درد ناگهانی را
۵ز کاردانی دیروز من چه سود امروز
چو کار نیست، چه تاثیر کاردانی را
۶به چشم خیرهٔ اَیّام هر چه خیره شدم
ندید دیدهٔ من روی مهربانی را
۷من از صبا و چمن بَدگمان نمیگشتم
زمانه در دلم افکند بدگمانی را
۸چنان خوشند گُل و ارغوان که پنداری
خریدهاند همه مُلک شادمانی را
۹شکستم و نشد آگاه باغبان قضا
نخوانده بود مگر درس باغبانی را
۱۰به من جوانی خود را به سیم و زر بفروش
که َزرّ و سیم کلید است کامرانی را
۱۱جواب داد که آئین روزگار اینست
بسی بلندی و پستی است زندگانی را
۱۲بکس نداد توانائی این سپهر بلند
که از پِیَش نفرستاد ناتوانی را
۱۳هنوز تازه رسیدی و اوستاد فَلک
نگفته بهر تو اَسرار باستانی را
۱۴در آن مکان که جوانی دمی و عمر، شبی است
به خیره میطلبی عمرِ جاودانی را
۱۵نهان به هر گل و هر سبزهای دو صد معنی است
به جز زمانه نداند کس این معانی را
۱۶ز گنج وقت، نوائی ببر که شبرو دهر
به رایگان بَرَد این گنج رایگانی را
۱۷ز رنگِ سُرخِ گلِ ارغوان مشو دلتنگ
خزان سیه کُند آن روی ارغوانی را
۱۸گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب
بَدَل کنند به ارزانی این گرانی را
۱۹زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین
بسی دریده قباهای پرنیانی را
۲۰من و تو را ببرد دُزدِ چرخِ پیر، از آنک
ز دزد خواسته بودیم پاسبانی را
۲۱چمن چگونه رهد ز آفتِ دی و بهمن
صبا چه چاره کُند باد مهرگانی را
۲۲تو زَرّ و سیم نگهدار کاندرین بازار
به سیم و زر نخریده است کس جوانی را
۲۳