نخواست هیچ خردمند وام از ایام
که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
۱به چشم عقل درین رهگذار تیره ببین
که گستراند قضا و قدر به راه تو دام
۲هزار بار بلغزاندت به هر قدمی
که سخت خامفریبست روزگار و تو خام
۳اگر حکایت بهرام گور میپرسی
شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام
۴ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد
که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام
۵ز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرین
ز شاخ بید نچید است هیچکس بادام
۶از آن سبب نشدی همعنان هشیاران
که بیهشانه سپردی بدست نفس زمام
۷تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همی
تو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام
۸چو پای هست، چرا باز ماندهای از راه
چو نور هست، چرا گشتهای قرین ظلام
۹تو برج و باروی ملک وجود محکم کن
بهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنام
۱۰ترا که خانهٔ دل خلوت خدا بود است
چرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیام
۱۱جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند
اگرچه توسنی، آخر ترا نماید رام
۱۲بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسر
بجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام
۱۳زمان رنج شد، ای کرده سالها راحت
دم رحیل شد، ای جسته عمرها آرام
۱۴بمقصدی نرسی تا رهی نپیمائی
مدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام
۱۵هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبی
ز جان طلب که بارواح زندهاند اجسام
۱۶مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست
که خاص نیز بسی هست در میان عوام
۱۷به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق
ترا، نه جامهٔ نیک ترا، کنند اکرام
۱۸چو گرگ حیلهگر اندر لباس چوپان شد
شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام
۱۹چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار
چو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام
۲۰ز جام علم می صاف زیرکان خوردند
هر آنکه خامش بنشست گشت درد آشام
۲۱بشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیم
همی بخیره به ویرانه ساختیم مقام
۲۲اگر بلند تباری، چه جوئی از پستی
اگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام
۲۳کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب
کدام گرسنه در سفرهٔ تو خورد طعام
۲۴چگونه راهنمائی، که خود گمی از راه
چگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام
۲۵بسی است پرتگه اندر ره هوی، پروین
مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام
۲۶