در خانه شحنه خفته و دزدان به کوی و بام
ره دیولاخ و قافله بی مقصد و مرام
۱گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی
ور مردمی، چگونه شدهستی به دیو رام
۲کس را نماند از تک این خنگ بادپای
پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام
۳در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
کالات میبرند و تو خوابیدهای مدام
۴دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
۵میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
۶از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام
۷از بهر صید خاطر ناآزمودگان
صیاد روزگار به هر سو نهاده دام
۸بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
۹منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختهست این طعام
۱۰بگشای گر که زندهدلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهر کار گام
۱۱در تیرگی چو شبپره تا چند میپری
بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام
۱۲ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
۱۳فتوی دهی به غصب حق پیرزن ولیک
بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام
۱۴وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
۱۵درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
۱۶از بهر حفظ گله، شبان چون به خواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام
۱۷چاهت چراست جای، گرت میل برتریست
حرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام
۱۸چندی ز بارگاه سلیمان برون مرو
تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام
۱۹عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
آگه نهای که چاه کدام است و ره کدام
۲۰پروین، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام
۲۱