ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود
۱ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی
معمورهٔ دلست که ویران نمیشود
۲درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
کاین جامه جامهایست که خلقان نمیشود
۳دانش چو گوهریست که عمرش بود بها
باید گران خرید که ارزان نمیشود
۴روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست
وز گردش زمانه پریشان نمیشود
۵دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار
دریا تهی ز فتنهٔ طوفان نمیشود
۶دشواری حوادث هستی چو بنگری
جز در نقاب نیستی آسان نمیشود
۷آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود
از بهر طفل روح دبستان نمیشود
۸همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای
دکان آز بهر تو دکان نمیشود
۹تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل
هرگز خرد بخوان تو مهمان نمیشود
۱۰گر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست
تن گر هزار جلوه کند جان نمیشود
۱۱تا دیدهات ز پرتو اخلاص روشن است
انوار حق ز چشم تو پنهان نمیشود
۱۲دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود
خندید و گفت: دیو سلیمان نمیشود
۱۳افسانهای که دست هوی مینویسدش
دیباچهٔ رسالهٔ ایمان نمیشود
۱۴سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است
فرخنده آن امید که حرمان نمیشود
۱۵هر رهنورد را نبود پای راه شوق
هر دست دست موسی عمران نمیشود
۱۶کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد
این خشک رود، چشمهٔ حیوان نمیشود
۱۷جز در نخیل خوشهٔ خرما کسی نیافت
جز بر خلیل، شعله گلستان نمیشود
۱۸کار آگهی که نور معانیش رهبرست
بازارگان رستهٔ عنوان نمیشود
۱۹آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت
از بهر خانهٔ تو نگهبان نمیشود
۲۰اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا
گفت این بدان که مور تن آسان نمیشود
۲۱آنکس که همنشین خرد شد، ز هر نسیم
چون پر کاه بی سر و سامان نمیشود
۲۲دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
این درد با مباحثه درمان نمیشود
۲۳آن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیست
در راه خلق خار مغیلان نمیشود
۲۴ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند
جز با صفای روح تو جبران نمیشود
۲۵ما آدمی نِی ایم، از ایراک آدمی
دردی کش پیالهٔ شیطان نمیشود
۲۶پروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب
از بهر عمر گمشده تاوان نمیشود
۲۷