با دوکِ خویش، پیرزنی گفت وقتِ کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید
۱از بس که بر تو خَم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید
۲اَبر آمد و گرفت سر کُلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شَتا رسید
۳جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید
۴بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید
۵بر بست هر پرنده درِ آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشهای خزید
۶نور از کجا به روزنِ بیچارگان فتد
چون گشت آفتابِ جهانتاب ناپدید
۷از رنجِ پاره دوختن و زحمتِ رفو
خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید
۸یک جای وصله در همهٔ جامهام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید
۹دیروز خواستم چو به سوزن کنم نخی
لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید
۱۰من بس گرسنه خفتم و شبها مَشام من
بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید
۱۱ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش
هر گه که اَبر دیدم و باران، دلم طپید
۱۲پرویزنست سقفِ من، از بس شکستگی
در برف و گِل چگونه تواند کس آرمید
۱۳هنگامِ صبح در عوض پرده، عنکبوت
بر بام و سقف ریختهام تارها تنید
۱۴در باغِ دهر بهر تماشای غنچهای
بر پای من بهر قدمی خارها خَلید
۱۵سیلابهای حادثه بسیار دیدهام
سیل سرشک زان سبب از دیدهام دوید
۱۶دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت
اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید
۱۷پروین، توانگران غمِ مسکین نمیخورند
بیهودهاش مکوب که سرد است این حَدید
۱۸