به نومیدی، سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
۱به هرسو دست شوقی بود بستی
به هرجا خاطری دیدی شکستی
۲کشیدی بر در هر دل سپاهی
ز سوزی، نالهای، اشکی و آهی
۳زبونی هر چه هست و بود از تست
بساط دیده اشکآلود از تست
۴بس است این کار بیتدبیر کردن
جوانان را به حسرت پیر کردن
۵بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بیمایگی بازارگانی
۶نهی بر پای هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
۷به اندوهی بسوزی خرمنی را
کشی از دست مهری دامنی را
۸غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت
۹دوصد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
۱۰ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست
ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
۱۱مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست
به سوی هر ره تاریک راهیست
۱۲دهم آزردگان را مومیایی
شوم در تیرگیها روشنایی
۱۳دلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
۱۴عروس وقت را آرایش از ماست
بنای عشق را پیدایش از ماست
۱۵غمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم ز موری
۱۶به هر آتش، گلستانی فرستم
به هر سرگشته، سامانی فرستم
۱۷خوش آن رمزی که عشقی را نوید است
خوش آن دل کاندران نور امید است
۱۸بگفت ای دوست، گردشهای دوران
شما را هم کند چون ما پریشان
۱۹مرا با روشنایی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری
۲۰نه یکسانند نومیدی و امید
جهان بگریست بر من، بر تو خندید
۲۱در آن مدت که من امید بودم
بکردار تو خود را میستودم
۲۲مرا هم بود شادیها، هوسها
چمنها، مرغها، گلها، قفسها
۲۳مرا دل سردی ایام بگداخت
همان ناسازگاری، کار من ساخت
۲۴چراغ شب ز باد صبحگه مرد
گل دوشینه یک شب ماند و پژمرد
۲۵سیاهیهای محنت جلوهام برد
درشتی دیدم و گشتم چنین خرد
۲۶شبانگه در دلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی و از چشمی چکیدم
۲۷ندیدم نالهای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم و گشتم یکی آه
۲۸تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک
خوشند آری مرا دلهای غمناک
۲۹چو گوی از دست ما بردند فرجام
چه فرق ار اسب توسن بود یا رام
۳۰گذشت امید و چون برقی درخشید
هماره کی درخشد برق امید
۳۱