کبوتر بچهای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
۱پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
۲نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
۳ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
۴گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
۵نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نهاش نیروی زان ره بازگشتن
۶نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
۷نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
۸فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
۹کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
۱۰بدین خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
۱۱ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
۱۲بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزاید، هم پر و بال
۱۳هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
۱۴هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
۱۵هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
۱۶نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
۱۷ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
۱۸بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
۱۹پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است
۲۰به پستی در، دچار گیر و داریم
ببالا، چنگ شاهین را شکاریم
۲۱من اینجا چون نگهبانم، تو چون گنج
ترا آسودگی باید، مرا رنج
۲۲تو هم روزی روی زین خانه بیرون
ببینی سحربازیهای گردون
۲۳از این آرامگه وقتی کنی یاد
که آبش برده خاک و باد بنیاد
۲۴نهای تا زاشیان امن دلتنگ
نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ
۲۵مرا در دامها بسیار بستند
ز بالم کودکان پرها شکستند
۲۶گه از دیوار سنگ آمد گه از در
گهم سرپنجه خونین شد گهی سر
۲۷نگشت آسایشم یک لحظه دمساز
گهی از گربه ترسیدم، گه از باز
۲۸هجوم فتنههای آسمانی
مرا آموخت علم زندگانی
۲۹نگردد شاخک بی بن برومند
ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
۳۰