بدامان گلستانی شبانگاه
چنین میکرد بلبل راز با ماه
۱که ای امید بخش دوستداران
فروغ محفل شب زندهداران
۲ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی
ز انوارت، زمین را تابناکی
۳شبی کز چهره، برقع برگشائی
برخسار گل افتد روشنائی
۴مرا خوشتر نباشد زان دمی چند
که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند
۵مبارک با تو، هر جا نوبهاریست
مصفا از تو، هر جا کشتزاری است
۶نکوئی کن چو در بالا نشستی
نزیبد نیکوان را خودپرستی
۷تو نوری، نور با ظلمت نخوابد
طبیب از دردمندان رخ نتابد
۸بکان اندر، تو بخشی لعل را فام
تجلی از تو گیرد باده در جام
۹فروغ افکن بهر کوتاه بامی
که هر بامی نشانی شد ز نامی
۱۰چراغ پیرزن بس زود میرد
خوشست ار کلبهاش نور از تو گیرد
۱۱بدین پاکیزگی و نیک رائی
گهی پیدا و گه پنهان چرائی
۱۲مرو در حصن تاریکی دگر بار
دل صاحبدلان را تیره مگذار
۱۳نشاید رهنمون را چاه کندن
زمانی سایه، گه پرتو فکندن
۱۴بدین گردنفرازی، بندگی چیست
سیه کاری چه و تابندگی چیست
۱۵بگفتا دیدهٔ ما را برد خواب
به پیش جلوهٔ مهر جهانتاب
۱۶نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم
ز تاب چهرهٔ خور تابناکم
۱۷هر آن نوری که بینی در من، اوراست
من اینجا خوشه چینم، خرمن اوراست
۱۸نه تنها چهرهٔ تاریکم افروخت
هنرها و تجلیهایم آموخت
۱۹جهان افروزی از اخگر نیاید
بزرگی خردسالان را نشاید
۲۰درین بازار هم چون و چرائیست
مرا نیز ار بپرسی رهنمائی است
۲۱چرا بالم که در بالا نشستم
چو از خود نیست هیچم، زیردستم
۲۲فروغ من بسی بیرنگ و تابست
کجا مهتاب همچون آفتابست
۲۳رخ افروزد چو مهر عالم آرای
همان بهتر که من خالی کنم جای
۲۴مرا آگاه زین آئین نکردند
فراتر زین رهم تلقین نکردند
۲۵ز خط خویش گر بیرون نهم گام
براندازندم از بالای این بام
۲۶من از نور دگر گشتم منور
سحرگه بر تو بگشایند آن در
۲۷چو با نور و صفا کردیم پیوند
نمیپرسیم این چونست و آن چند
۲۸درین درگه، بلند او شد که افتاد
کسی استاد شد کاو داشت استاد
۲۹اگر کار آگهی آگه ز کاریست
هم از شاگردی آموزگاریست
۳۰چه خوانی بندگی را بی نیازی
چه نامی عجز را گردنفرازی
۳۱درین شطرنج، فرزین دیگری بود
کجا مانند زر باشد زراندود
۳۲بباید زین مجازی جلوه رستن
سوی نور حقیقت رخت بستن
۳۳گهی پیدا شویم و گاه پنهان
چنین بودست حکم چرخ گردان
۳۴هزاران نکته اندر دل نهفتیم
یکی بود از هزار، اینها که گفتیم
۳۵ز آغاز، انده انجام داریم
زمانه وام ده، ما وامداریم
۳۶توانگر چون شویم از وام ایام
چو فردا باز خواهد خواست این وام
۳۷بر آن قوم آگهان، پروین، بخندند
که بس بی مایه، اما خودپسندند
۳۸