شکایت کرد روزی دیده با دل
که کار من شد از جور تو مشکل
۱ترا دادست دست شوق بر باد
مرا کندست سیل اشک، بنیاد
۲ترا گردید جای آتش، مرا آب
تو زاسایش بری گشتی، من از خواب
۳ز بس کاندیشههای خام کردی
مرا و خویش را بدنام کردی
۴از آن روزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمهٔ خون
۵تو اندر کشور تن، پادشاهی
زوال دولت خود، چندخواهی
۶چرا باید چنین خودکام بودن
اسیر دانهٔ هر دام بودن
۷شدن همصحبت دیوانهای چند
حقیقت جستن از افسانهای چند
۸ز بحر عشق، موج فتنه پیداست
هر آن کو دم ز جانان زد، ز جان کاست
۹بگفت ای دوست، تیر طعنه تا چند
من از دست تو افتادم درین بند
۱۰تو رفتی و مرا همراه بردی
به زندانخانهٔ عشقم سپردی
۱۱مرا کار تو کرد آلوده دامن
تو اول دیدی، آنگه خواستم من
۱۲به دست جور کندی پایهای را
در آتش سوختی همسایهای را
۱۳مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود
۱۴نه میخوردم غم ننگی و نامی
نه بودم بستهٔ بندی و دامی
۱۵نه میپرسیدم از هجر و وصالی
نه آگه بودم از نقص و کمالی
۱۶ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد
مرا مفتون و مست و بی خبر کرد
۱۷شما را قصه دیگرگون نوشتند
حساب کار ما، با خون نوشتند
۱۸ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند
۱۹هر آن گوهر که مژگان تو میسُفت
نهان با من، هزاران قصه میگفت
۲۰مرا سرمایه بردند و ترا سود
ترا کردند خاکستر، مرا دود
۲۱بساط من سیه، شام تو دیجور
مرا نیرو تبه گشت و تو را نور
۲۲تو، وارون بخت و حال من دگرگون
ترا روزی سرشک آمد، مرا خون
۲۳تو از دیروز گویی، من از امروز
تو استادی درین ره، من نوآموز
۲۴تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است
چو دیدم، پرتگاهی خوفناک است
۲۵ترا کرد آرزوی وصل، خرسند
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
۲۶مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشت
ترا رنجور کرد، اما مرا کشت
۲۷اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا بر پای و ما را بر سر آمد
۲۸بتی، گر تیر ز ابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را به جان زد
۲۹ترا یک سوز و ما را سوختنهاست
ترا یک نکته و ما را سخنهاست
۳۰تو بوسی آستین، ما آستان را
تو بینی ملک تن، ما ملک جان را
۳۱ترا فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزاند عالم سوزِ آهی
۳۲