در آنساعت که چشم روز میخفت
شنیدم ذره با خفاش میگفت
۱که ای تاریک رای، این گمرهی چیست
چرا با آفتابت الفتی نیست
۲اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم
تمام، این شمع هستی را طفیلیم
۳اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ
یکی رونق گرفت از خور، یکی رنگ
۴چرا باید چنین افسرده بودن
بصبح زندگانی مرده بودن
۵ببینی، گر برون آئی یکی روز
تجلیهای مهر عالم افروز
۶فروغ آفتاب صبحگاهی
فرو شوید ز رخسارت سیاهی
۷نباید ترک عقل و رای گفتن
بشب گشتن، بگاه روز خفتن
۸بباید دلبری زیبا گزیدن
درو دیدن، جهان یکسر ندیدن
۹براه عشق، کردن جست و خیزی
بشوق وصل، صلحی یا ستیزی
۱۰ز یک نم اوفتادن، غرق گشتن
ز بادی جستن، از دریا گذشتن
۱۱مرا همواره با خور گفتگوهاست
بدین خردی دلم را آرزوهاست
۱۲چو روشن شد رهم زان چهر رخشان
چه غم گر موج بینم یا که طوفان
۱۳ترا گر نیز میل تابناکی است
نظر چون من بپوش از هر چه خاکیست
۱۴چه سود از انزوا و ظلمت، ایدوست
بلندی خواه را، پستی نه نیکوست
۱۵بگفت آخر حدیث چشمهٔ نور
چه میگوئی به پیش مردم کور
۱۶مرا چشمیست بس تاریک و نمناک
چه خواهم دیدن از خورشید و افلاک
۱۷از آن روزم که موش کور شد نام
سیه روزیم، روزی کرد ایام
۱۸ترا آنانکه نزد خویش خواندند
مرا بستند چشم، آنگاه راندند
۱۹تو از افلاک میگوئی، من از خاک
مرا آلوده کردند و ترا پاک
۲۰ز خط شوق، ما را دور کردند
شما را همنشین نور کردند
۲۱از آن رو، تیرگی را دوستارم
که چشم روشنی دیدن ندارم
۲۲خیال من بود خوردی و خوابی
چه غم گر نیست یا هست آفتابی
۲۳ترا افروزد آن چهر فروزان
مرا هم دم زند بر دیده پیکان
۲۴چو خور شد دشمن آزادی من
رخ دشمن چه تاریک و چه روشن
۲۵شوم گر با خیالش نیز توام
نهم زاندیشه، چشم خویش بر هم
۲۶مرا عمری بتاریکی پریدن
به از یک لحظه روی مهر دیدن
۲۷شنیدم بیشمارش رنگ و تاب است
ولی من موش کور، او آفتاب است
۲۸تو خود روشندل و صاحبنظر باش
چه سود از پند، نابیناست خفاش
۲۹