ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
بناگه روبهی کردش گرفتار
۱ز چشمش برد، وحشت روشنائی
بزد بال و پر، از بی دست و پائی
۲ز روز نیکبختی یادها کرد
در آن درماندگی، فریادها کرد
۳فضای خانه و باغش هوس بود
چه حاصل، خانه دور از دسترس بود
۴بیاد آورد زان اقلیم ایمن
ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن
۵نهان با خویشتن بس گفتگو کرد
در آن یکدم، هزاران آرزو کرد
۶گهی تدبیر، احوالی زبون داشت
بجای دل، ببر یکقطره خون داشت
۷بیاد آورد زان آزاد گشتن
ز صحرا جانب ده بازگشتن
۸نمودن رهروان خرد را راه
ز هر بیراهه و ره بودن آگاه
۹ز دنبال نو آموزان دویدن
شدن استاد درس چینه چیدن
۱۰گشودن پر ز بهر سایبانی
نخفتن در خیال پاسبانی
۱۱بکار، از کودکان پیش اوفتادن
رموز کارشان تعلیم دادن
۱۲برو به لابه کرد از عجز، کایدوست
ز من چیزی نیابی، جز پر و پوست
۱۳منه در رهگذار چون منی دام
مکن خود را برای هیچ بدنام
۱۴گرفتم سینهٔ تنگم فشردی
مرا کشتی و در یک لحظه خوردی
۱۵ز مادر بیخبر شد کودکی چند
تبه گردید عمر مرغکی چند
۱۶یکی را کودک همسایه آزرد
یکی را گربه، آن یک را سگی برد
۱۷طمع دیو است، با وی برنیائی
چو خوردی، باز فردا ناشتائی
۱۸هوی و حرص و مستی، خواجه تاشند
سیه کارند، در هر جا که باشند
۱۹دچار زحمتی تا صید آزی
اگر زین دام رستی، بینیازی
۲۰مباش اینگونه بیپروا و بدخواه
بسا گردد شکار گرگ، روباه
۲۱چه گردی هرزه در هر رهگذاری
دهی هر دم گلوئی را فشاری
۲۲بگفت ار تیرهدل یا هرزه گردیم
درین ره هر چه فرمودند، کردیم
۲۳ز روز خردیم، خصلت چنین بود
دلی روئین بزیر پوستین بود
۲۴گرم سر پنجه و دندان بود سخت
مرا این مایه بود از کیسهٔ بخت
۲۵در آن دفتر که نقش ما نوشتند
یکی زشت و یکی زیبا نوشتند
۲۶چو من روباه و صیدم ماکیانست
گذشتن از چنین سودی زیانست
۲۷بسی مرغ و خروس از قریه بردم
بگردنها بسی دندان فشردم
۲۸حدیث اتحاد مرغ و روباه
بود چون اتفاق آتش و کاه
۲۹چه غم گر نیتم بد یا که نیکوست
همینم اقتضای خلقت و خوست
۳۰تو خود دادی بساط خویش بر باد
تو افتادی که کار از دست افتاد
۳۱تو مرغ خانگی، روباه طرار
تو خواب آلود و دزد چرخ بیدار
۳۲اسیر روبه نفس آن چنانیم
که گوئی پر شکسته ماکیانیم
۳۳بهای زندگی زین بیشتر بود
اگر یک دیدهٔ صاحب نظر بود
۳۴منه بردست دیو از سادگی دست
کدامین دست را بگرفت و نشکست
۳۵مکن بی فکرتی تدبیر کاری
که خواهد هر قماشی پود و تاری
۳۶بوقت شخم، گاوت در گرو بود
چو باز آوردیش، وقت درو بود
۳۷