براهی در، سلیمان دید موری
که با پای ملخ میکرد زوری
۱بزحمت، خویش را هر سو کشیدی
وزان بار گران، هر دم خمیدی
۲ز هر گردی، برون افتادی از راه
ز هر بادی، پریدی چون پر کاه
۳چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل
که کارآگاه، اندر کار مشکل
۴چنان بگرفته راه سعی در پیش
که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش
۵نهاش پروای از پای اوفتادن
نهاش سودای کار از دست دادن
۶بتندی گفت کای مسکین نادان
چرائی فارغ از ملک سلیمان
۷مرا در بارگاه عدل، خوانهاست
بهر خوان سعادت، میهمانهاست
۸بیا زین ره، بقصر پادشاهی
بخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی
۹به خار جهل، پای خویش مخراش
براه نیکبختان، آشنا باش
۱۰ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام
چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام
۱۱چرا باید چنین خونابه خوردن
تمام عمر خود را بار بردن
۱۲رهست اینجا و مردم رهگذارند
مبادا بر سرت پائی گذارند
۱۳مکش بیهوده این بار گران را
میازار از برای جسم، جان را
۱۴بگفت از سور، کمتر گوی با مور
که موران را، قناعت خوشتر از سور
۱۵چو اندر لانهٔ خود پادشاهند
نوال پادشاهان را نخواهند
۱۶برو جائیکه جای چارهسازیست
که ما را از سلیمان، بی نیازیست
۱۷نیفتد با کسی ما را سر و کار
که خود، هم توشه داریم و هم انبار
۱۸بجای گرم خود، هستیم ایمن
ز سرمای دی و تاراج بهمن
۱۹چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم
بحکم کس نمیگردیم محکوم
۲۰مرا امید راحتهاست زین رنج
من این پای ملخ ندهم بصد گنج
۲۱مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر
ز دیهیم و خراج هفت کشور
۲۲گرت همواره باید کامکاری
ز مور آموز رسم بردباری
۲۳مرو راهی که پایت را ببندند
مکن کاری که هشیاران بخندند
۲۴گه تدبیر، عاقل باش و بینا
ره امروز را مسپار فردا
۲۵بکوش اندر بهار زندگانی
که شد پیرایهٔ پیری، جوانی
۲۶حساب خود، نه کم گیر و نه افزون
منه پای از گلیم خویش بیرون
۲۷اگر زین شهد، کوتهداری انگشت
نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت
۲۸چه در کار و چه در کار آزمودن
نباید جز بخود، محتاج بودن
۲۹هر آن موری که زیر پای زوریست
سلیمانیست، کاندر شکل موریست
۳۰