اشک طرف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت
۱بر سپهر تیرهٔ هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید و رفت
۲گرچه دریای وجودش جای بود
عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت
۳گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید
قیمت هر قطره را سنجید و رفت
۴من چو از جور فلک بگریستم
بر من و بر گریهام خندید و رفت
۵رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمیداند چرا رنجید و رفت
۶تا دل از اندوه، گرد آلود گشت
دامن پاکیزه را بر چید و رفت
۷موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت
۸همچو شبنم، در گلستان وجود
بر گل رخسارهای تابید و رفت
۹مدتی در خانهٔ دل کرد جای
مخزن اسرار جان را دید و رفت
۱۰رمزهای زندگانی را نوشت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت
۱۱شد چو از پیچ و خم ره، با خبر
مقصد تحقیق را پرسید و رفت
۱۲جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
میوهای از هر درختی چید و رفت
۱۳عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنید و رفت
۱۴تلخی و شیرینی هستی چشید
از حوادث با خبر گردید و رفت
۱۵قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهرهٔ عشاق را بوسید و رفت
۱۶اوفتاد اندر ترازوی قضا
کاش میگفتند چند ارزید و رفت
۱۷