گفت سوزن با رفوگر وقت شام
شب شد و آخر نشد کارت تمام
۱روز و شب، بیهوده سوزن میزنی
هر دمی، صد زخم بر من میزنی
۲من ز خون، رنگین شدم در مشت تو
بسکه خون میریزد از انگشت تو
۳زینهمه نخهای کوتاه و بلند
گه شدم سرگشته، گاهی پایبند
۴گه زبون گردیدم و گه ناتوان
گه شکستم، گه خمیدم چون کمان
۵چون فتادم یا فروماندم ز کار
تو همی راندی به پیشم با فشار
۶میبری هر جا که میخواهی مرا
میفزائی کار و میکاهی مرا
۷من بسر، این راه پیمودم همی
خون دل خوردم، نیاسودم دمی
۸گاهم انگشتانه میکوبد بسر
گاه رویم میکشد، گاه آستر
۹گر تو زاسایش بری گشتی و دور
بهر من، آسایشی باشد ضرور
۱۰گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق
نیست هر رهپوی، از اهل طریق
۱۱زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ
تو چه خواهی دید با این چشم تنگ
۱۲روز میبینی تو و من روزگار
کار میبینی تو و من عیب کار
۱۳تو چه میدانی چه پیش آرد قضا
من هدف بودم قضا را سالها
۱۴ناله تو از نخ و ابریشم است
من خبردارم که هستی یکدم است
۱۵تو چه میدانی چها بر من رسید
موی من شد زین سیهکاری سفید
۱۶سوزنی، برتر ز سوزن نیستی
آگهی از جامه، از تن نیستی
۱۷من نهان را بینم و تو آشکار
تو یکی میدانی، اما من هزار
۱۸من درینجا هر چه سوزن میزنم
سوزنی بر چشم روشن میزنم
۱۹من چو گردم خسته، فرصت بگذرد
چون گذشت، آنگه که بازش آورد
۲۰چونکه تن فرسودنی و بینواست
گر هم از کارش بفرسائی، رواست
۲۱چون دل شوریده روزی خون شود
به کاز آن خون، چهرهای گلگون شود
۲۲دیده را چون عاقبت نادیدن است
به که نیکو بنگرد تا روشن است
۲۳از چه وامانم، چو فرصت رفتنی است
چون نگویم، کاین حکایت گفتنی است
۲۴خرقهها با سوزنی کردم رفو
سوزنی کن خرقهٔ دل دوخت کو
۲۵خون دگر شد، خون دل خوردن دگر
تو ندیدی پارگیهای جگر
۲۶پارهٔ هر جامه را سوزن بدوخت
سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت
۲۷پارهٔ جان در رگ و بند است و پی
سوزنش کی چاره خواهد کرد، کی
۲۸سوزنی باید که در دل نشکند
جای جامه، بخیه اندر جان زند
۲۹جهد را بسیار کن، عمر اندکی است
کار را نیکو گزین، فرصت یکی است
۳۰کاردانان چون رفو آموختند
پارههای وقت بر هم دوختند
۳۱عمر را باید رفو با کار کرد
وقت کم را با هنر، بسیار کرد
۳۲کار را از وقت، چون کردی جدا
این یکی گردد تباه، آن یک هبا
۳۳گرچه اندر دیده و دل نور نیست
تا نفس باقی است، تن معذور نیست
۳۴