اینچنین خواندم که روزی روبهی
پایبند تلّه گشت اندر رهی
۱حیلهٔ روباهیاش از یاد رفت
خانهٔ تزویر را بنیاد رفت
۲گرچه ز آئین سپهر آگاه بود
هرچه بود، آن شیر و این روباه بود
۳تیرهروزش کرد چرخ نیلفام
تا شود روشن که شاگردیست خام
۴با همه تردستی، از پای اوفتاد
دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
۵گرچه در نیرنگسازی داشت دَست
بندِ نیرنگِ قضایش دست بست
۶حرص، با رسوائیش همراه کرد
تیغ ذِلّت، ناخُنش کوتاه کرد
۷بود روزِ کار و یارائی نداشت
بود وقت رفتن و پائی نداشت
۸آهنی سنگینْ دُمش را کنده بود
مرگ را میدید، امّا زنده بود
۹میفشردی اِشکَمِ ناهار را
میگزیدی حلقه و مِسمار را
۱۰دامِ تأدیب است، دام روزگار
هرکه شد صیّاد، آخر شد شکار
۱۱ماکیانها کُشته بود این روبهک
زان سبب شد صید روباه فلک
۱۲خیرگیها کرده بود این خودپسند
خیرگی را چاره زندانست و بند
۱۳ماکیانی ساده از دِه دور گشت
بر سر آن تلّه و روبه گذشت
۱۴از بلای دام و زندان بیخبر
گفت: زانِ کیست این ایوان و در؟!
۱۵گفت روبه: این در و ایوان ماست
پوستیندوزیم و این دُکّان ماست
۱۶هست ما را بهتر از هر خواسته
اندرین دُکّان، دمی آراسته
۱۷ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم
۱۸میفروشیم این دُم پُرپشم را
باز کن وقت خریدن چشم را
۱۹گر دُم ما را خریداری کنی
همچو ما یک عمر طرّاری کنی
۲۰گر ز مهر این دَم ببندیمت به دُم
راه را هرگز نخواهی کرد گم
۲۱گر ز رسم و راه ما آگه شوی
ماکیانی بس کنی، روبه شوی
۲۲گر که بربندی درِ چون و چرا
سودها بینی در این بیع و شریٰ
۲۳باید آن دُمِّ کژت کندن ز تن
وین دم نیکو به جایش دوختن
۲۴ماکیان را این مقال آمد پسند
گفت: برگو دُمَّت ای روباه چند؟
۲۵گفت: باید دید کالا را نخست
ورنه، این بیع و شریٰ ناید درست
۲۶گر خریداری، درآی اندر دکان
نرخ، آنگه پرس از بازارگان
۲۷ماکیان را آن فریب از راه بُرد
راست اندر تِله روباه برد
۲۸کاش میدانست روبه ناشتاست
وان نه دُکّان است، دُکّان ریاست
۲۹تا دهن بگشود بهر چندوچون
چنگ روباه از گلویش ریخت خون
۳۰آن دل فارغ، ز خون آکنده شد
وان سر بیباک، از تن کنده شد
۳۱رهندیده، روی بر راهی نهاد
چشمبسته، پای در چاهی نهاد
۳۲هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
هم گذشت از کارِ دُم، هم سر گذاشت
۳۳بر سر آن است نفس حیلهساز
که کُند راهی سوی راهِ تو باز
۳۴تا در آن ره، سر بپیچاند تو را
وندر آن آتش بسوزاند تو را
۳۵اهرمن هرگز نخواهد بست در
تا تو را میاُفتد از کویش گذر
۳۶در جوارت، حرصْ زان دکّان گشود
که تو بربندی دکانِ خویش زود
۳۷تا شوی بیدار، رفتست آنچه هست
تا بدانی کیستی، رفتی ز دست
۳۸با مسافر، دزد چون گردید دوست
زاد و برگ آن مسافر زانِ اوست
۳۹گوهر کانِ هویٰ جز سنگ نیست
آبورنگش جز فریب و رنگ نیست
۴۰