کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
۱همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه میپنداشتش
۲هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
هر زمان گرد و غبارش میسترد
۳از نظر باز حسودش مینهفت
سرخی اش میدید و چون گل میشکفت
۴گر بدامانش سرشکی میچکید
طفل خرد، آن اشک روشن میمکید
۵گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت
۶نوبت بازی بصحرا و بدشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت
۷فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان
۸جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو
۹وقت رفتن، پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی، شاه بود
۱۰کودکی از باغ میآورد به
که بیا یک لحظه با من سوی ده
۱۱دیگری آهسته نزدش مینشست
تا زند بر آن قبای سرخ دست
۱۲روزی، آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون
۱۳جامهاش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید، آن یک شکست
۱۴طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست
۱۵از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت
۱۶گر بچشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق
۱۷جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هر چه بر ما میرسد از آز ماست
۱۸در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
۱۹جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمرد و در غم پیراهنیم
۲۰