گفت تیری با کمان، روز نبرد
کاین ستمکاری تو کردی، کس نکرد
۱تیرها بودت قرین، ای بوالهوس
در فکندی جمله را در یک نفس
۲ما ز بیداد تو سرگردان شدیم
همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم
۳خوش بکار دوستان پرداختی
بر گرفتی یک یک و انداختی
۴من دمی چند است کاینجا ماندهام
دیگران رفتند و تنها ماندهام
۵بیم آن دارم کازین جور و عناد
بر من افتد آنچه بر آنان فتاد
۶ترسم آخر بگذرد بر جان من
آنچه بگذشتست بر یاران من
۷زان همی لرزد دل من در نهان
که در اندازی مرا هم ناگهان
۸از تو میخواهم که با من خو کنی
بعد ازین کردار خود نیکو کنی
۹زان گروه رفته نشماری مرا
مهربان باشی، نگهداری مرا
۱۰به که ما با یکدگر باشیم دوست
پارگی خرد است و امید رفوست
۱۱یکدل ار گردیم در سود و زیان
این شکایتها نیاید در میان
۱۲گر تو از کردار بد باشی بری
کس نخواهد با تو کردن بدسری
۱۳گر بیک پیمان، وفا بینم ز تو
یک نفس، آزرده ننشینم ز تو
۱۴گفت با تیر از سر مهر، آن کمان
در کمان، کی تیر ماند جاودان
۱۵شد کمان را پیشه، تیر انداختن
تیر را شد چاره با وی ساختن
۱۶تیر، یکدم در کمان دارد درنگ
این نصیحت بشنو، ای تیر خدنگ
۱۷ما جز این یک ره، رهی نشناختیم
هر که ما را تیر داد، انداختیم
۱۸کیست کاز جور قضا آواره نیست
تیر گشتی، از کمانت چاره نیست
۱۹عادت ما این بود، بر ما مگیر
نه کمان آسایشی دارد، نه تیر
۲۰درزی ایام را اندازه نیست
جور و بد کاریش، کاری تازه نیست
۲۱چون ترا سر گشتگی تقدیر شد
بایدت رفت، ار چه رفتن دیر شد
۲۲زین مکان، آخر تو هم بیرون روی
کس چه میداند کجا یا چون روی
۲۳از من آن تیری که میگردد جدا
من چه میدانم که رقصد در هوا
۲۴آگهم کاز بند من بیرون نشست
من چه میدانم که اندر خون نشست
۲۵تیر گشتن در کمان آسمان
بهر افتادن شد، این معنی بدان
۲۶این کمان را تیر، مردم گشتهاند
سر کار اینست، زان سر گشتهاند
۲۷چرخ و انجم، هستی ما میبرند
ما نمیبینیم و ما را میبرند
۲۸ره نمیپرسیم، اما میرویم
تا که نیروئیست در پا، میرویم
۲۹کاش روزی زین ره دور و دراز
باز گشتن میتوانستیم باز
۳۰کاش آن فرصت که پیش از ما شتافت
میتوانستیم آنرا باز یافت
۳۱دیدهٔ دل کاشکی بیدار بود
تا کمند دزد بر دیوار بود
۳۲