گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
که چه میخواهی ازین دریای شور
۱خردی و ضعف تو از رنج شناست
این نه راه زندگی، راه فناست
۲اندرین آب گل آلود، ای عجب
تا بکی سرگشته باشی روز و شب
۳وقت آن آمد که تدبیری کنی
در سرای عمر تعمیری کنی
۴ما بساط از فتنه ایمن کردهایم
صد هزاران شمع، روشن کردهایم
۵هیچگه ما را غم صیاد نیست
انده طوفان و سیل و باد نیست
۶گر بیائی در جوار ما دمی
بینی از اندیشه خالی عالمی
۷نیمروزی گر شوی مهمان ما
غرق گردی در یم احسان ما
۸نه تپیدن هست و نه تاب و تبی
نه غم صبحی، نه پروای شبی
۹دامها بینم براه تو نهان
رفتنت باشد همان، مردن همان
۱۰تابهها و شعلهها در انتظار
که تو یکروزی بسوزی در شرار
۱۱گر نمیخواهی در آتش سوختن
بایدت اندرز ما آموختن
۱۲گر سوی خشکی کنی با ما سفر
بر نگردی جانب دریا دگر
۱۳گر ببینی آن هوا و آن نسیم
بشکنی این عهد و پیوند قدیم
۱۴گفت از ما با تو هر کس گشت دوست
تو بدست دوستی، کندیش پوست
۱۵گر که هر مطلوب را طالب شویم
با چه نیرو بر هوی غالب شویم
۱۶چشمهٔ نور است این آب سیاه
تو نکردی چون خریداران نگاه
۱۷خانهٔ هر کس برای او سزاست
بهر ماهی، خوشتر از دریا کجاست
۱۸گر بجوی و برکه لای و گل خوریم
به که از جور تو خون دل خوریم
۱۹جنس ما را نسبتی با خاک نیست
پیش ماهی، سیل وحشتناک نیست
۲۰آب و رنگ ما ز آب افزودهاند
خلقت ما را چنین فرمودهاند
۲۱گر ز سطح آب بالاتر شویم
زاتش بیداد، خاکستر شویم
۲۲قرنها گشتیم اینجا فوج فوج
می نترسیدیم از طوفان و موج
۲۳لیک از بدخواه، ما را ترسهاست
ترس جان، آموزگار درسهاست
۲۴بسکه بدکار و جفا جو دیدهام
از بدیهای جهان ترسیدهایم
۲۵برهگان را ترس میباید ز گرگ
گردد از این درس، هر خردی بزرگ
۲۶با عدوی خود، مرا خویشی نبود
دعوت تو جز بداندیشی نبود
۲۷تا بود پائی، چرا مانم ز راه
تا بود چشمی، چرا افتم به چاه
۲۸گر بچنگ دام ایام اوفتم
به که با دست تو در دام اوفتم
۲۹گر بدیگ اندر، بسوزم زار زار
بهتر است آن شعله زین گرد و غبار
۳۰تو برای صید ماهی آمدی
کی برای خیر خواهی آمدی
۳۱از تو نستانم نوا و برگ را
گر بچشم خویش بینم مرگ را
۳۲