به درویشی، بزرگی جامهای داد
که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد
۱چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق
چو میبخشند کفش و جامهات خلق
۲چو خود عوری، چرا بخشی قبا را
چو رنجوری، چرا ریزی دوا را
۳کسی را قدرت بذل و کرم بود
که دیناریش در جای درم بود
۴بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش
بجان پرداز و با تن سرگران باش
۵تن خاکی به پیراهن نیرزد
وگر ارزد، بچشم من نیرزد
۶ره تن را بزن، تا جان بماند
ببند این دیو، تا ایمان بماند
۷قبائی را که سر مغرور دارد
تن آن بهتر که از خود دور دارد
۸از آن فارغ ز رنج انقیادیم
که ما را هر چه بود، از دست دادیم
۹از آن معنی نشستم بر سر راه
که تا از ره شناسان باشم آگاه
۱۰مرا اخلاص اهل راز دادند
چو جانم جامهٔ ممتاز دادند
۱۱گرفتیم آنچه داد اهریمن پست
بدین دست و در افکندیم از آندست
۱۲شنیدیم اعتذار نفس مدهوش
ازین گوش و برون کردیم از آن گوش
۱۳در تاریک حرص و آز بستیم
گشودند ار چه صد ره، باز بستیم
۱۴همه پستی ز دیو نفس زاید
همه تاریکی از ملک تن آید
۱۵چو جان پاک در حد کمال است
کمال از تن طلب کردن وبال است
۱۶چو من پروانهام نور خدا را
کجا با خود کشم کفش و قبا را
۱۷کسانی کاین فروغ پاک دیدند
ازین تاریک جا دامن کشیدند
۱۸گرانباری ز بار حرص و آز است
وجود بی تکلف بی نیاز است
۱۹مکن فرمانبری اهریمنی را
منه در راه برقی خرمنی را
۲۰چه سود از جامهٔ آلودهای چند
خیال بوده و نابودهای چند
۲۱کلاه و جامه چون بسیار گردد
کله عجب و قبا پندار گردد
۲۲چو تن رسواست، عیبش را چه پوشم
چو بی پرواست، در کارش چه کوشم
۲۳شکستیمش که جان مغزست و تن پوست
کسی کاین رمز داند، اوستاد اوست
۲۴اگر هر روز، تن خواهد قبائی
نماند چهرهٔ جان را صفائی
۲۵اگر هر لحظه سر جوید کلاهی
زند طبع زبون هر لحظه راهی
۲۶