بغاری تیره، درویشی دمی خفت
دران خفتن، باو گنجی چنین گفت
۱که من گنجم، چو خاکم پست مشمار
مرا زین خاکدان تیره بردار
۲بس است این انزوا و خاکساری
کشیدن رنج و کردن بردباری
۳شکستن خاطری در سینهای تنگ
نهادن گوهر و برداشتن سنگ
۴فشردن در تنی، پاکیزه جانی
همائی را فکندن استخوانی
۵بنام زندگی هر لحظه مردن
بجای آب و نان، خونابه خوردن
۶بخشت آسودن و بر خاک خفتن
شدن خاکستر و آتش نهفتن
۷ترا زین پس نخواهد بود رنجی
که دادت آسمان، بیرنج گنجی
۸ببر زین گوهر و زر، دامنی چند
بخر پاتابه و پیراهنی چند
۹برای خود مهیا کن سرائی
چراغی، موزهای، فرشی، قبائی
۱۰بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج
نخواهد بود غیر از محنت و رنج
۱۱چو میباید فکند این پشته از پشت
زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت
۱۲ترا بهتر که جوید نام جوئی
که ما را نیست در دل آرزوئی
۱۳مرا افتادگی آزادگی داد
نیفتاد آنکه مانند من افتاد
۱۴چو ما بستیم دیو آز را دست
چه غم گر دیو گردون دست ما بست
۱۵چو شد هر گنج را ماری نگهدار
نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار
۱۶نهان در خانهٔ دل، رهزنانند
که دائم در کمین عقل و جانند
۱۷چو زر گردید اندر خانه بسیار
گهی دزد از در آید، گه ز دیوار
۱۸سبکباران سبک رفتند ازین کوی
نکردند این گل پر خار را بوی
۱۹ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم
چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم
۲۰فسون دیو، بی تاثیر خوشتر
عدوی نفس، در زنجیر خوشتر
۲۱هراس راه و بیم رهزنم نیست
که دیناری بدست و دامنم نیست
۲۲