دختری خُرد به مهمانی رفت
در صف دخترکی چند، خزید
۱آن یک افکند بر ابروی گره
وین یکی جامه بهیکسوی کشید
۲این یکی، وصلهٔ زانوش نمود
وان، به پیراهن تنگش خندید
۳آن، ز ژولیدگی مویش گفت
وین، ز بیرنگی رویش پرسید
۴گرچه آهسته سخن میگفتند
همه را گوش فرا داد و شنید
۵گفت: خندید به افتاده، سپهر
زان شما نیز بهمن میخندید
۶ز که رنجد دل فرسودهٔ من
باید از گردش گیتی رنجید
۷چه شکایت کنم از طعنهٔ خلق
به من از دهر رسید، آنچه رسید
۸نیستید آگه ازین زخم، از آنک
مار ادبار شما را نگزید
۹درزی مفلس و منعم نه یکی است
فقر، از بهر من این جامه برید
۱۰مادرم دست بشست از هستی
دست شفقت بهسر من نکشید
۱۱شانهٔ موی من، انگشت من است
هیچکس شانه برایم نخرید
۱۲هیمه دستم بخراشید سحر
خون به دامانم از آنروی چکید
۱۳تلخ بود آنچه به من نوشاندند
می تقدیر بباید نوشید
۱۴خوش بود بازی اطفال، ولیک
هیچ طفلیم به بازی نگزید
۱۵بهره از کودکی آن طفل چه برد
که نه خندید و نه جَست و نه دوید
۱۶تا پدید آمدم، از صرصر فقر
چون پر کاه، وجودم لرزید
۱۷هر چه بر دوک امل پیچیدم
رشتهای گشت و به پایم پیچید
۱۸چشمهٔ بخت، که جز شیر نداشت
ما چو رفتیم، از آن خون جوشید
۱۹بینوا هر نفسی صد ره مرد
لیک باز از غم هستی نرهید
۲۰چشم چشم است، نخواندهست این رمز
که همه چیز نمیباید دید
۲۱یارهٔ سبز مرا بند گسست
موزهٔ سرخ مرا رنگ پرید
۲۲جامهٔ عید نکردم در بر
سوی گرمابه نرفتم شب عید
۲۳شاخک عمر من، از برق و تگرگ
سر نیفراشته، بشکست و خمید
۲۴همه اوراق دل من سیه است
یک ورق نیست از آن جمله سفید
۲۵هر چه برزیگر طالع کشته است
از گل و خار، همان باید چید
۲۶این ره و رسم قدیم فلک است
که توانگر ز تهیدست برید
۲۷خیره از من نرمیدید شما
هر که آفتزدهای دید، رمید
۲۸به نوید و به نوا طفل خوش است
من چه دارم ز نوا و ز نوید؟
۲۹کس به رویم در شادی نگشود
آنکه در بست، نهان کرد کلید
۳۰من از این دائره بیرونم از آنک
شاهد بخت ز من رخ پوشید
۳۱کس درین ره نگرفت از دستم
قدمی رفتم و پایم لغزید
۳۲دوش تا صبح، توانگر بودم
زان گهرها که ز چشمم غلطید
۳۳مادری بوسه به دختر میداد
کاش این درد به دل میگنجید
۳۴من کجا بوسهٔ مادر دیدم
اشک بود آنکه ز رویم بوسید
۳۵خرم آن طفل که بودش مادر
روشن آن دیده که رویش میدید
۳۶مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گیتی، گهرم را دزدید
۳۷