ز سَری، موی سپیدی روئید
خندهها کرد بر او موی سیاه
۱که چرا در صف ما بنشستی؟
تو ز یک راهی و ما از یک راه
۲گفت من با تو عبث ننشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه
۳گَه روئیدن من بود امروز
گُل تقدیر نرویَد بیگاه
۴رهرو راه قضا و قَدَرم
راهم این بود، نبودم گمراه
۵قاصد پیریام، از دیدن من
این یکی گفت دریغ، آن یک آه
۶خرمن هستی خود کرد درو
هر که بر خوشهٔ من کرد نگاه
۷سپَهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه
۸رُست چون موی سیه، موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه
۹رنگ بالای سیه بسیار است
نیستی از خَم تقدیر آگاه
۱۰گَه سیه رنگ کند، گاه سفید
رنگرز اوست، مرا چیست گناه؟
۱۱چو تو، یکروز سیه بودم و خوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه
۱۲تو هم ای دوست چو من خواهی شد
باش یک روز بر این قصّشه گواه
۱۳هر چه دانی، به من امروز بخند
تا که چون من کُنَدَت، هفته و ماه
۱۴از سپید و سیه و زشت و نکو
هر چه هستیم، تباهیم تباه
۱۵قصهٔ خویش دراز از چه کنیم
وقتْ بیگه شد و فرصتْ کوتاه
۱۶